پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

222

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

خدا مىخواهد ، ياد مىكند ، زيرا اعضاء و جوارح او همه از خداست . هيچ كارى بىاذن او نتواند كرد . ( سؤال هشتم ) گفتم : پس بنده و زبانش از آن خداست ؟ [ گفت ] « 90 » : علم در اين باب آن است كه او ( خدا ) ، هنگامى كه خواست ، خود از خود ياد كرد ، و هنگامى كه خواست ، خود به زبان خود خود را ستود ، و خود از شايستگيهاى خود در اعمال قدرت خود به بزرگى ياد كرد . من و تو كجا بوديم ؟ و بدان كه عارفان را زندگى آرام نيست و هرگز چيزى چشمشان را روشن نمىكند ، زيرا پس از حضور غايب‌اند ، ولو حاضر باشند . « 91 » ( سؤال نهم ) گفتم : اين را براى من اندكى روشن كن ! گفت : الف ) ايشان را همّت و مراد و سبب و طلب و هرب و وجد و فقد « 92 » نيست . گفتم : ناگزير بايد ايشان را به صفتى باز خواند ! گفت : حق با توست ! و اكنون تو را با بعضى از آنچه مىتوانى دريابى آشنا خواهم كرد : بدان كه ايشان مىبينند كه فرمانروايى او كامل است ، و يادكرد او از ايشان در امورى كه اراده كرده‌است كامل است ؛ و نصيب ايشان از او و از آنچه نزد اوست ، پيش از آنكه باشند و پس از آنكه بودند ، كامل است ؛ و آنچه از ايشان و براى ايشان خواسته است كامل است ؛ نه يادكرد ايشان از او چيزى بر قربشان به او مىافزايد و نه غفلت ايشان از او چيزى از آنچه از پيش نزد

--> موفق بيرون مىآيد : اتّحاد عرفانى با خدا به اين معنى نيست كه عارف « خداست » ، بلكه به اين معنى است كه او به همگى « از خداست » . اين رجوع به احكام ظاهرى ايمان ، مخصوصا در تجربهء شطح ، ضرورى است ، يعنى در تجربه‌اى كه « من » الهى جانشين « من » انسانى مىشود و صوفى به عنوان « شاهد » مطلق خدا و به صورت اوّل شخص مفرد ، چنان كه گويى خداست ، سخن مىگويد : قشيرى در متن مهمّى ، موقعيت صوفى را در چنين تجربه‌اى با ظرافت تمام تحليل كرده است . مىنويسد : « براى آنها كه به نهايت رسيده‌اند ( « اهل نهايت » ) مسأله‌اى پيش‌مىآيد و آن اين است كه گاهى در سرّ ايشان خطابى وارد مىشود كه شك ندارند كه از سوى حق است : خدا با سرّ ايشان به لطف و مناجات سخن مىگويد ، و سرّ جواب مىدهد ، و بنده جواب سرّ و خطاب حقّ را مىشنود . گاه بنده در حال « هيبت » است . سرّ او خاموش است . امّا گاهى نيز كلامى مىشنود كه هم خطاب است و هم جواب ، بىآنكه بنده در آن دخالتى داشته باشد . بنده با معرفت خود - چنان كه گويى در خواب است - مىداند كه خدا نيست ، ولى شك هم ندارد كه كلام از سوى خداست . پس اگر اين معرفت لطيف از بنده ربوده شود و بنده قوّهء تمييز خود را از دست بدهد ، آن گاه جمع جمع است و به سبب آن است كه كسى « اناالحقّ » مىگويد و ابويزيد ( بسطامى ) « سبحانى » مىگويد : در حقيقت حقّ است كه اين را مىگويد ؛ اشخاص « محق » شده‌اند ( كتاب ترتيب السلوك ، تصحيح و ترجمهء آلمانى از فريتس ماير FritzMeier در Oriens ، 1963 ، ص 28 - 1 ؛ همچنين نگاه كنيد به : The ThemeofAscension ، قاسم السّامرائى ، ص 162 ) . ( 90 ) . در متن ندارد ؛ احتمال مىرود كه آغاز پاسخ هم ساقط شده باشد . ( 91 ) . از جهت عرفانى غايب‌اند ، و با جسم خود حاضرند . ( 92 ) . « وجد » يافتن خدا و « فقد » بيرون‌آمدن از « وجد » است .