پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

209

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

مىآورد كه او چندين جريان فكرى را به هم آميخته است و با اين همه ، شاعر به اين معنى است كه در اينجا بر اصول دين و بر جوهر حكمت ، كه جستجوى خدا با تكيه بر « اصول معرفت و استنباط حكما » ست ، انگشت نهاده است ( ص 42 ) . در نظر خرّاز ، اين شرح اصول دين مقدمهء لازم براى فهم توحيد است ، ولى كافى نيست . زيرا توحيد تنها متوجّه وقايعى نيست كه در پيشگاه خدا ، در ما قبل تاريخى كه در آن سرنوشت همه كس رقم خورده روى داده است ؛ بايد علاوه بر آن بر اين سرنوشت حاكم باشد ، و براى اين منظور بايد « ريشهء همهء اعمال ما » شود ( ص 42 ) . و خرّاز مىگويد : « كسى كه توحيدش صادقانه باشد اعمالش همه نشان از اخلاص دارد . » به همين سبب است كه خرّاز ، در بخش دوم رسالهء خود ، اين اخلاص عمل را ، با نشان دادن پيوند آن با اخلاص توحيد ، تحليل مىكند ، اما حقيقت اين است كه انديشهء او فاقد صراحت است و تحليلهايش چندان توالى منطقيى ندارد ، ولى ظاهرا مىتوان از آنها نكات زير را استخراج كرد . خرّاز مىنويسد : « اخلاص عمل ناشى از شناخت « معروف » در توحيد ، و نور معرفت در احوال دل است » ( ص 43 ) . سخنى كه در زبان امروزى بدين معنى است كه به عمل از دو وجه مىتوان نگريست : از وجه تاريخ و از وجه تجربه . 1 . از وجه تاريخ ، عمل انسان همگى در تسخير مشيّت الهى است و مطابق با قصد اين مشيّت نشو و نما مىيابد : « اعمال آدميان موقوف در ميان عدل و فضل الهى است ، تا آنكه خدا آن را بر حسب فضل خود داورى كند يا بر حسب عدل خود » ( ص 44 ) . بنا بر اين ، شناخت خدا در توحيد به معنى بازگشت به سرچشمهء عمل آدمى براى نظارهء توقّف « فى المبدأ » سرنوشت دوگانهء آن است ، يكى مطابق با فضل الهى و ديگرى مطابق با عدل الهى . خرّاز در اينجا سخت قائل به تقدير ازلى است كه خبر آن را در قرآن مىخواند كه مىفرمايد : فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً ( انعام ، 125 ) . بنا بر اين ، « اعمال اولياء اللّه مطابق با علم قبلى « خداى عليم » و اعمال اعداء اللّه مطابق با تقدير ازلى « خداى قدير » و « داناى به غيب » ( « علّام الغيوب » ، مائده ، 109 ) است » . خرّاز از اين نظريّه ، كه عارى از جزئيّاتى است كه بعدا متكلّمان اشعرى به آن خواهند افزود ، نتيجه‌اى مىگيرد كه در تصوّف بسيار اساسى است . براى صديق بودن ، كافى نيست كه عمل متوجّه خدا باشد و پيوسته ، از طريق عطاى الهى متجلّى در آن ، به آن نگريسته شود ؛ توحيد مقتضى آن است كه از اين قدم فراتر نهاده شود و خدا موضوع واحد تاريخ انسانى دانسته شود ، به قسمى كه انسان عدم تخصيص به خود ( desapprobation ) اعمال خود را