پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
149
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
اهميت و غناى اين قطعه از نظر هيچ يك از متخصّصان عرفان اسلامى پوشيده نيست . ما در اينجا نه تنها با يكى از كهنترين تحليلهاى تجربهء عرفانى ، بلكه ، علاوه بر آن ، با يكى از روشن بينانهترين آنها سر و كار داريم . پرسشى كه از موسى ( ع ) مىكنند از همان آغاز ما را در مركز مسئله جاى مىدهد : چگونه صوفى مىتواند تشخيص دهد كه ندايى كه در گوش دل مىشنود نداى حق است ؟ در حقيقت تجربه در همان زبانى زاده مىشود كه تجربه خود آن را مىزايد . اين زبان ، اين الفاظى كه صوفى در درون خود به زبان آمدن آن را مىشنود از كيست ؟ آيا نداى خود وجدان است يا اينكه خداست كه سخنانى در وجدان پديد مىآورد كه محلّ ظهور آنها فقط همان وجدان است ؟ موسى به اين پرسشها نه با استناد به معجزهء بيرونى درختى كه شعله مىكشد امّا نمىسوزد ، بلكه با تحليل خود واقعهء تجربه ، آن گونه تجربهاى كه وجدان حاصل كرده است ، پاسخ مىدهد . نخست سخن خدا با هيبت و جبروت نور خود او را فرو مىگيرد ، نورى كه چنان در عمق وجود او راه مىيابد كه او آثار آن را در جسم خود حس مىكند . احساس مىكند كه حتى موهايش مخاطب ندا و ناگزير از پاسخ دادن به آناند . وانگهى سخنى كه موسى مىشنود ، با محتواى خود ، نشان مىدهد كه ممكن نيست جز سخن خدا باشد . عبارت « انّى انا » منم ، من ( ( CS ) ) به صورت اثبات مطلق خود جلوه مىكند ؛ و اين امتياز غير قابل انتقال خداست كه مىتواند اين دو كلمهء انّى انا را با هم به كار برد . مطلق بودن چنين اثباتى با چنان قوّتى در موسى ( ع ) تأثير مىكند كه او را به دهشت مىافكند و اين دهشت به حدّىاست كه او را از خود فانىمىكند و اين فنا به معنى نابودى وجدان يا آگاهى نيست ، بلكه به معنى از دست دادن آگاهى از خود در آگاهى از همان كسى است كه او را به دهشت مىافكند . يعنى خدا كه سخن مىگويد . اين مفهوم سخنى است كه موسى ( ع ) در آن وقت بر زبان مىآورد : « انت انت الّذى لم تزل و لا تزال » ، سخنى كه در آن آگاهى « انّى انا » را تصديق مىكند و آن را به خدا باز مىگرداند . موسى ( ع ) مىافزايد : « و موسى را نه مقام آن است كه با تو سخن بگويد و نه جرأت آن » . آگاهى نفى خود را تصديق مىكند ، و اين نفى آن را به سكوت وامىدارد : ديگر هر سخنى كه در آگاهى به وجود مىآيد از آگاهى نيست ، از خداست . ولى براى اينكه خدا در آگاهى سخن بگويد ، بايد كه آن را با بقاى خود بقا دهد تا بازگشت آن به بقا نه بازگشت به « نحوهء وجودى » طبيعى ، بلكه دگرگونى اساسيى باشد كه آن را به « نحوهء وجودى » الهى ببرد : تنعته بنعتك درست به همين معنى تغيير ماهيّت صفات انسانى به صفات الهى است . آگاهى از فناى خود به وجود خدا مىرسد ، يا بهتر بگوييم به ذات خدا مىرسد ، زيرا ديگر چيزى جز آگاهى محض خدا نيست . به همين سبب است كه از آن پس خدا در آن « در عين حال هم مخاطب است و هم مخاطب » ، « هم متكلّم است و هم مكلّم : هم كسى است