پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
146
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
جلوهگر مىشود . از اوست كه قرائت نوى از قرآن پديد مىآيد كه گفتگويى است دائمى ميان تجربهء شخصى و متن مقدّس قرآن . د . پيامبران ، شخصيتهاى تجربه مىدانيم كه پيامبرانى كه قرآن از آنها ياد مىكند ، بعضى متعلق به تاريخ توراتىاند و بعضى ديگر متعلق به گذشتهء افسانهاى اقوام عرب . ولى در هر حال ، قرآن در روايت رسالت اين پيامبران جابهجايى يكسانى به كارمىبرد . به اين معنى كه آنها را از تاريخ واقعى برمىكند و بازيگران ماجرايى مىكند كه بيرون از زمان معيّن مىگذرد و پيوسته تكرار مىشود . اين كه آنها در چه زمانى و در چه مكان غير مذهبيى زيستهاند چندان مهم نيست ؛ يا بهتر بگوييم آنها زندگيى جز آنچه روايت قرآنى به آنها مىدهد ندارند ؛ به قسمى كه ذهن اسلامى شخصيتهاى توراتى را ، نه به عنوان شخصيتهاى تاريخ - تاريخ به معنى تسلسل زمانى وقايع اينجهانى - ، بلكه به عنوان بازيگرانى درمىيابد كه به خواست الهى ، پس از تكرار نقشى واحد ، پيدا و ناپيدا مىشوند . ابراهيم ، موسى يا عيسى ( ع ) متعلق به همان زمينهاىاند كه عاد و صالح و گوسالهء سامرى به آن تعلّق دارند : آنها براى ذهن اسلامى فقط در « قصص » يعنى در داستانهاى مذهبى وجود دارند . محمّد ( ص ) با گسستن از يهوديان و مسيحيان به تاريخ پايان داده و اخبار را جانشين آن كرده است . تأمّل او دربارهء « اخبار الاوّلين » به هيچ اطّلاع تاريخيى راجع نيست ، و چنان كه مفسّران متذكّر شدهاند ، محمد ( ص ) از طريق وحى از گذشته آگاه مىشود ، و گذشته قصّهاى عبرت آموز و در جهت رسالتى است كه او بايد ابلاغكند . نتيجهء چنين گسستى از جهت تفسير اسلامى بسيار مهم است : تفسير اسلامى به سبب آنكه راجع به شخصيتهاى توراتى از طريق « قصص » است اعتنايى به هيچ تحقيق تاريخيى دربارهء آنها ندارد و دقيقا به صورت « قصص الانبياء » يعنى به صورت انبوهى از قصّهها و اخبار خياليى درآمدهاست كه هيچ پيوندى با تاريخ واقعى جهان غير مذهبى ندارد . ويرانههاى نينوا يا بابل هيچ چيز به مفسّر مسلمان نمىآموزد ، اور دركلده براى او هيچ پيوندى با ابراهيم ، و اهرام هيچ ارتباطى با تاريخ بنىاسرائيل ندارد ؛ هيچ مفسّرى هرگز توجّهى به باستان شناسى نداشته است ، زيرا سنگها نمىتوانند هيچ نكتهاى از « اخبار » ى را كه شخصيتهاى آن هيچ « وجودى در جهان » نداشتهاند روشن كنند . اين است مشكل ذهن تفسيرى در اسلام ، زيرا از واقعيت گسسته و با تاريخ واقعى بيگانه است و دائم به « اخبار گذشته » حواله مىدهد . چگونه صوفيان از اين مشكل ، از اين پيوستگى با جهان افسانه ، رستهاند ؟ با اين كار كه تاريخى واقعى يعنى تاريخ سير روحانى خود را جانشين جهان افسانهاى « قصص الأنبياء »