محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

177

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

عثمان موضوع را به ياد آورد و گفت : آرى . از خداوند آمرزش مىخواهم و به درگاهش توبه مىكنم . گذر تو در حالى بر من افتاد كه من سخنى را كه از رسول خدا ( ص ) شنيده بودم ، با خويش مىگفتم ، سوگند به خداوند ، هر گاه كه آن را به ياد مىآورم تو گويى بر ديده و دل من پرده‌اى فرو مىافتد . سعد گفت : من اينك آن سخن را با تو باز مىگويم . رسول خدا ( ص ) براى ما از نخستين دعا ياد كرد ، آنگاه باديه نشينى آمد و آن حضرت را به خود مشغول داشت . تا اينكه رسول خدا ( ص ) از جاى برخاست و من نيز به دنبال آن حضرت به راه افتادم و چون از آن بيمناك بودم كه از من پيشى بگيرد و به خانهء خويش برود ، پاى خويش را بر زمين فرو كوبيدم و متوجّه رسول خدا ( ص ) شدم كه فرمود : « كيست ؟ تو هستى اى ابو اسحاق » . عرض كردم : آرى اى رسول خدا . فرمود : « چه شده است » ؟ عرض كردم : سوگند به خداوند ، هيچى ، جز اين كه تو براى ما از نخستين دعا سخن گفتى ، آنگاه اين اعرابى آمد و تو را به خويش مشغول داشت . فرمود : آرى منظورم همان دعاى ذو النون است كه در شكم ماهى گفت : « لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ » هر مسلمانى كه به اين لفظ به درگاه الهى دعا كند ، دعايش اجابت مىشود « 1 » . اين حديث را ترمذى « 2 » و نسايى ( در اليوم و الليله ) و در حديث ابراهيم بن محمد بن سعد از پدرش سعد روايت كرده است « 3 » . بدينسان خداوند دعاى بنده‌اش ، يونس را نيز اجابت كرد ، چرا كه او از پيش نيايشگر و تسبيح گوى بود ، چنان كه مىفرمايد : « فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ * لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » [ صافات / 144 ] . ابن جرير از ميمون بن مهران روايت كرده است كه گفت ، شنيدم كه ضحاك بن قيس بر منبر مىگفت : در زمان آسايش خداى را ياد كنيد تا در زمان گرفتارى شما را ياد كند ، يونس ( ع ) بندهء نيايشگر خداوند بود ، آنگاه كه گرفتار شد ، به درگاه الهى دعا كرد و خداوند فرمود : « فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » و خداوند با ياد كرد از گذشته‌اش گره از كار او گشود « 4 » و ماهى او را بيمار و عريان به ساحل برون افكند . ابن مسعود گفته است : « همچون جوجه‌اى بدون پر « 5 » » . ابن زيد گفته است : « ماهى هنگامى او را برون انداخت كه به نوزادى مىماند ، فرو پوشيده از گوشت و استخوان و او را همچون كودكى تازه زاده شده در جايى افكند كه در آنجا درخت كدويى رويانيده بود . جمهور مفسران درخت يقطين را همان درخت كدو مىدانند كه مگسان پيرامون

--> ( 1 ) . مسند احمد ، 1 / 170 . ( 2 ) . تحفة الاحوذى ، 9 / 479 . ( 3 ) . تفسير ابن كثير ، 3 / 308 ، تفسير روح المعانى ، 17 / 85 . ( 4 ) . تفسير طبرى ، 23 / 100 . ( 5 ) . ابن كثير ، البداية و النهاية ، 1 / 235 .