محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
76
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
بيشتر است . « 1 » بدين ترتيب بازبينى باروبنهها آغاز شد و براى اين كه مشكى پديد نيايد ، به راهنمايى يوسف نخست از باروبنهء ديگر برادران آغاز كردند . به نقل از « قتاده » هيچ بارى را باز و بازبينى نمىكردند ، جز اين كه يوسف براى دروغى كه به برادران بسته ، از خدا آمرزش مىخواست . همهء بارها را بازبينى كردند و تنها بار برادر كوچكين ، بنيامين ، مانده بود . يوسف گفت : گمان نمىكنم اين ، دزدى كرده باشد ، بازبينى نمىخواهد ، برادران گفتند : نمىشود بايد بار او نيز بازبينى شود تا هم شما و هم ما آسوده خاطر شويم . و چون بار او را گشودند و پيمانه را يافتند و بيرون آوردند ، برادران از شرم سر به پايين افكندند و سرزنش كنان به او گفتند : پسر راحيل ، ما را رسوا و روسياه كردى . و به روايت ابن اثير ، گفتند : اى پسران راحيل ! ما همواره از شما بلا و بدبختى ديدهايم . بنيامين گفت : نه ، اين پسران راحيلاند كه همواره از شما بلا و بدبختى كشيدهاند . و طبرى در روايتى چنين افزوده است : اين شما بوديد كه برادرم را به بيابان برديد و نابودش كرديد ، و اين پيمانه را همان كسى در بار من نهاده است كه درهمها را در بارهاى شما نهاده است . گفتند از درهمها سخن نگو كه به سبب آنها نيز بازخواست مىشود . در اينجا گرفتارى پيش آمده ، كينه و حسد نهفتهء برادران را به بنيامين و يوسف ، برانگيخت و به اين بهانه كه خود را پاك و فرزندان راحيل را دزد فرانمايند ، فريادشان بلند شد كه : « اگر اين دزدى كرده است [ راه دورى نرفته است ] برادر ديگرش نيز سالها پيش دزدى كرد . « 2 » دربارهء اين كه دزدى سالها پيش يوسف ، چه بوده است ، مفسران و مورخان بسى [ اين سوى و آن سوى رفتهاند و ] افسانهها و حكايات به هم بافتهاند . برخى گفتهاند : پدربزرگ مادرىاش ، بتى از زر و سيم داشت ، يوسف آن را دزديد ، شكست و دور ريخت و برادران او را بر اين دزدى سرزنش كردند . گروهى ديگر گفتهاند : روزى برادران يوسف ، سرگرم خوردن بودند ، يوسف استخوان گوشتدارى ( - قلم ) را ديد ، پنهانى آن را برداشت و برادران او را بر اين كار سرزنش كردند ؛ و رواياتى ديگر كه هيچ سندى ندارد . « 3 »
--> ( 1 ) . تفسير نسفى ، 2 / 232 ؛ فى ظلال القرآن ، 2019 ؛ مختصر تفسير ، ابن كثير ، 2 / 257 . ( 2 ) . « قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ » ( سورهء يوسف ، آيهء 77 ) . ( 3 ) . روايت سوم كه بيشتر در آثار شيعى آمده است از اين قرار است كه : يوسف عمّهاى داشت كه يوسف را بسيار دوست مىداشت و مىخواست او را به بهانهاى نزد خود نگاه دارد . از اين روى نيرنگى زد و كمربندى را كه از اسحاق به يادگار به او رسيده بود ، پنهانى بر كمر يوسف بست و گفت : يوسف آن را از من دزديده است