محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
71
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
گشت و گرسنگى همهگير . « 1 » در چنين حال و هنگامهاى كنعانيان [ چنان كه عادت داشتند ، ] روى سوى كنانه ( - مصر ) ، سرزمينى پاك و پربركت كردند ، باشد كه در آنجا پناهى بيابند . برادران يوسف نيز كه چون ديگران در جنگ تهىدستى و گرسنگى درافتاده بودند ، همراه ديگران به مصر رفتند . يوسف آنان را شناخت ، بىآنكه آنان يوسف را بشناسند و اين طبيعى بود . زيرا هم يوسف بسيار زيرك بود و هم برادران در شكل و ريخت و پوشش و رفتار ، با آن هنگام كه يوسف را رها كردند - و در همان هنگام مردانى رشيد و رسيده بودند - چندان تفاوت و دوگانگى نيافته بودند . از اين روى يوسف آنان را شناخت و در پى اين برآمد كه از اوضاع و احوال آنان به ويژه در روزگار قحط و خشكسالى آگاه شود . اما آنان يوسف را نشناختند زيرا هرگز به پندارشان نمىرسيد كه اين وزير توانمند و بشكوه مصر ، همان كودك كنعانى باشد كه بيست يا بيش از بيست سال پيش او را در چاه افكندند ، چرا كه آن كودك ديروزى ، امروز بزرگ و باليده شده بود ، از خوارى و نادارى و چوپانى ، به شكوه و سالارى و وزيرى رسيده بود ، شكل و شمايل و پوشش و همه چيزش يك سره دگرگون شده بود ، با اين همه چگونه مىتوانستند او را بشناسند ، گذشته از اينكه آنان هرگز نمىپنداشتند كودكى را كه به چاه افكندند ، زنده مانده باشد ، جان سالم به در برده باشد ؛ از چاه بيرون آمده باشد ، و به مصر رفته باشد ، تا چه رسد به اين كه وزير و خزانهدار مصر شده باشد . « 2 » شگفت اينكه در اينجا تورات - و نيز مفسرانى كه گزارشهاى توراتى و اسرائيلى را مىپسندند - گفت و گوى شگفت و ناباورانهاى را ميان يوسف و برادران ، پيش روى ما نهادهاند ، گوياى اينكه : يوسف در همان نخستين برخورد ، برادران را شناخت و آنان را به جاسوسى متهّم كرد و زندانىشان ساخت و پس از سه روز آزادشان كرد بجز « شمعون » را كه پيش روى آنان به بند نهاد ، اينها همه را كرد تا آنان را وادارد ، برادر كوچكشان « بنيامين » را كه با خود نياورده بودند ، بروند و بياورند . « 3 » پيداست كه اين برخورد تهديد آميز يوسف با برادران - اگر آن را
--> ( 1 ) . به ويژه « چنان خشكسالى به كنعان ( - فلسطين ) رسيد ، كه آواى مردم به كيوان رسيد » و گرسنگى چنان بر آنان چنگ انداخت كه « ياران فراموش كردند عشق » و چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل نجوشيد سرچشمههاى قديم * نماند آب جز آب چشم يتيم نه در كوه سبزى نه در باغ شخ * ملخ بوستان خورده مردم ملخ چو درويش بىبرگ مانده درخت * قوى بازوان سست و درمانده سخت ( 2 ) . تفسير ابى سعود ، 4 / 288 ؛ محمود زهران ، قصص من القرآن ، 87 . ( 3 ) . سفر پيدايش ، 42 : 7 - 24 .