محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
39
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
كژهنجارى و سپس به دروغ سازى واداشت ، در حالى كه اگر آنان چنين نشده بودند و خاطرى آسوده مىداشتند ، همان نخستين بارى كه يعقوب ، يوسف را با آنان همراه ساخته بود ، دست به چنين كارى نمىزدند . اما آنان پرشتاب و بىحوصله شده بودند و مىترسيدند اگر هرچه زودتر كار را يكسره نكنند ، ديگر بار فرصتى به دستشان نيفتد . داستان برساخته و دروغين گرگ نيز نشانى از اين شتاب و بىحوصلگى آنان است . همين ديروز بود كه پدر آنان را از آمدن گرگ زنهار مىداد و ايشان با لحنى طنزآميز و نيشدار آن را نشدنى مىدانستند ، اگر شتاب زده ، نسنجيده كار و كژ هنجار نبودند ، نبايد همين فرداى آن روز يوسف را به دامى دراندازند كه روز پيش پدر آنها را از آن زنهار مىدارد . از همين شتابزدگى و نسنجيدهكارى بود كه پيراهن را به خونى دروغين آلودند و با دروغى بزرگ نزد پدر بردند . پدر نيز نيرنگشان را دريافت و دروغشان را باور نكرد و از اين رو بود كه همواره از آنان مىخواست در جستوجوى ردّپاى برادر باشند و از يافتنش نوميد نگردند . نيز از اين روى بود كه آنان همچون گناهكاران حالتى شرمنده يافته بودند و همواره در پى اين بودند كه به گونهاى رفتارشان را براى خود و ديگران درست و سنجيده وانمود كنند و خود را بىگناه نشان دهند . « 1 » از اينجا بود كه گفتند : « پدر جان ! ما رفتيم تا با هم مسابقه دهيم و يوسف را نزد باروبنهء خود نهاديم كه گرگ [ آمد و ] او را خورد و ما اگر راست هم بگوييم تو سخن ما را باور نمىكنى » . « 2 » بارى ، برادران يوسف هم راى شدند و او را در چاهى افكندند . « 3 » اما به زودى از اين رأى
--> - و فراموش كردند كه آن را پارهپاره كنند ، چون يعقوب داستان را شنيد با صداى بلند فرياد كشيد و گفت پيراهن كجاست ؟ چون پيراهن را آوردند ، گرفت و بر چهره افكند و گريست تا آنگاه كه چهرهاش با خون پيراهن سرخ شد و گفت : به خدا سوگند تا كنون گرگى را به اين بردبارى و مهربانى نديدهام كه كسى را بخورد و پيراهنش را پاره نكند » . و به روايت ديگرى از تفسير خازن : گرگى را نزد يعقوب آوردند و گفتند : اين گرگ پسرت را خورده است . پس گرگ در پاسخ به پرسش يعقوب ، به خواست خدا گفت كه به خدا سوگند ، نه پسرت را خوردهام و نه او را هرگز ديدهام و خوردن گوشت پيامبران بر ما حرام است ؛ يعقوب از گرگ پرسيد براى چه به كنعان آمدهاى ؟ پاسخ داد براى ديدن خويشانم آمده بودم كه پسران تو من را گرفتند و نزد تو آوردند ، و يعقوب او را رها كرد . ( بنگريد به : تفسير طبرى ، 12 / 164 ؛ تفسير ابى سعود ، 4 / 260 ؛ تفسير خازن ، 3 / 269 ؛ تفسير نسفى ، 2 / 214 - 215 ؛ صفوة التفاسير ، 2 / 44 ) . ( 1 ) . تهامى ، نقره همان ، 516 - 517 . ( 2 ) . « يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ » ( سورهء يوسف ، آيهء 17 ) . ( 3 ) . برخى از مفسران اين چاه را در سرزمين اردن دانستهاند و برخى ميان مصر و مدين و گروهى در سه