محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
35
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
( - فلسطين ) كوچ كرد و « حبرون » را براى زندگى برگزيد ( و حبرون جايى است در 19 ميلى جنوب غربى قدس ، شهر « الخليل » امروزى كه آرامگاه ابراهيم ، ساره ، اسحاق و يعقوب نيز هست ) و در آنجا ماند تا آنگاه كه به درخواست يوسف ( ع ) به مصر رفت . بدين گونه يوسف نيز روزگارى با پدر و برادرانش در كنعان زيست و در چشم پدر از همهء برادران عزيزتر بود و يعقوب او را بسيار دوست مىداشت و گويا از اين روى بود كه جامهاى بلند و رنگين به دو پوشانده بود . « 1 » راز اين دوستى بسيار را تورات يكى اين دانسته كه يوسف با سخنچينى رفتار و گفتار برادران را به پدر باز مىگفت و ديگر اين كه او پسر پيرى و ته توبرهاى او بود « 2 » [ و همين دوستى ، حسادت و دشمنى برادران را بسيار برمىانگيخت ، به ويژه كه در اين گيرودار ] يوسف دو خواب نيز ديد كه برادران از آنها چنين برداشت كردند كه يوسف به زودى بر آنان سرورى خواهد يافت . خواب نخست [ را اين گونه به برادران گزارش كرد « بديشان گفت اين خوابى را كه ديدهام بشنويد ] : اينك ما در مزرعه بافهها مىبستيم كه ناگاه بافهء من برپا شده بايستاد و بافههاى شما گرد آمده به بافهء من سجده كردند . و خواب دوم را اين گونه : « اينك باز خوابى ديدهام كه ناگاه آفتاب و ماه و يازده ستاره من را سجده كردند . » « 3 » به گزارش تورات ، چوزن يوسف خواب خود را بر پدر و برادران باز گفت ، پدر او را سرزنش كرد و گفت : اين چه خوابهايى است كه مىبينى ؟ آيا بايد من و مادرت و برادرانت به تو سجده كنيم ؟ از پى اين خوابها بود كه بر حسد برادران افزوده شد ، اما پدر داستان را در خاطر نگاه داشت . « 4 » گفتنى است كه در اينجا ، قرآن كريم تنها جواب دوم را بازگفته و افزوده است كه يعقوب ، يوسف را فرمان داد تا خواب خويش را از برادران پنهان دارد : آنگاه كه يوسف به پدرش گفت : پدرجان ! خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه من را سجده مىكردند . [ يعقوب ] گفت : پسرجان ! خواب را بر برادرانت مگو ، مبادا نيرنگى در كار تو كنند كه شيطان براى آدمى دشمنى آشكار است » . « 5 » چنان كه كه در تفسير ابى السعود ( 4 / 252 ) آمده است ، يعقوب از اين رؤياى يوسف دريافت كه خداوند يوسف را به زودى به پايگاهى بلند از فرزانگى و بزرگى فرا
--> ( 1 ) . همان ، 37 : 4 . ( 2 ) . سفر پيدايش ، 37 : 4 . ( 3 ) . همان ، 37 : 6 - 12 . ( 4 ) . سفر پيدايش ، 37 : 4 . ( 5 ) . « إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ » ( سورهء يوسف ، آيات 4 - 5 ) .