محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

123

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

پدر بازگشتند و از دزدى پسر با او سخن گفتند : اما در گزارش تورات ، اين خود يوسف است كه چون برادران نزد او مىروند ، پيش از آن كه نزد پدر بازگردند ، خود را به آنان مىشناساند و از آنان دربارهء پدر مىپرسد كه آيا زنده هست يا نه ؟ و آنان از دست پاچگى خاموش مىمانند و نمىتوانند پاسخى بدهند : « يوسف برادران خود را گفت : من يوسف هستم . آيا پدرم هنوز زنده است ؟ و برادرانش جواب وى را نتوانستند داد ، زيرا كه به حضور وى مضطرب شدند . « 1 » 35 . تنها در قرآن و نه در تورات مىخوانيم كه يوسف پس از آن كه از گناه برادران درگذشت و آنان را گرامى داشت ، گفت : « اين پيراهن مرا ببريد و بر چهرهء پدرم گذاريد تا بينا گشته ، نزد من مىآيد و همهء خاندان خويش را نزد من آوريد و چون كاروان روان شد ، پدرشان گفت : اگر خرفتم مشماريد ، من بوى يوسف را مىيابم ، گفتند : به خدا تو هنوز در خطا و خرافهء پيشينت هستى ، و آن‌گاه چون پيك مژده‌آور آمد و پيراهن يوسف را بر چهرهء يعقوب نهاد و او بينا شد ، گفت : به شما نگفتم كه من از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد ؟ » « 2 » امّا اين كه يوسف از كجا دانسته بود كه بوى پيراهنش بينايى از دست رفته پدر را باز خواهد آورد ؟ همان‌گونه كه پيش‌تر گفته‌ايم ، خدا او را از اين راز آگاه كرده بود ، افزون بر اين كه چيزهاى ناگهانى چه بسا معجزه‌وار شگفتىها مىآفرينند و خرق عادت مىكنند نيز از يوسف و يعقوب كه هر دو پيامبران بزرگوارى هستند ، شگفتى و خرق عادت ، شگفت نيست . « 3 » و سرانجام قرآن كريم داستان يوسف را اين‌گونه به پايان مىبرد : « اين [ داستان ] از گزارش‌هاى پنهانى و غيبى است كه به تو [ اى پيامبر ] وحى مىكنيم و تو آن‌گاه كه براى نيرنگ زدن همآهنگ و همراى گشتند ، نزد آنان نبودى » « 4 » يعنى اى پيامبر آنچه را دربارهء داستان يوسف به تو گفتيم همه رازهايى پوشيده بود كه تو از پيش نمىدانستى و ما بوديم كه آن‌ها را چنين شيوا و شيرين و پيدا و رسا بر زبان تو نهاديم تا نشانهء آشكارى باشد بر اين كه تو به راستى پيامبر خدا هستى . « 5 »

--> ( 1 ) . سفر پيدايش ، 44 : 2 - 4 . ( 2 ) . « اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ * وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ * قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ * فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ » ( سورهء يوسف ، آيات 93 - 96 ) . ( 3 ) . فى ظلال القرآن ، 40 / 2027 . ( 4 ) . « ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ » ( سورهء يوسف ، آيهء 102 ) . ( 5 ) . صفوة التفاسير ، 2 / 69 .