حكيم قاينى
34
رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى
مر اين اجسام را بالحقيقه ، أو نفسى باشد مر همهء گيتى را . و بالجملة ، چنان كه نفس ما اندر اين تن - كه مباين است أو را - كيفيت مزاجى احداث مىكند ، چنين رواست كه آن نفس بزرگ در اجسام اين عالم كيفيتها احداث كند كه اين كيفيات مبادى باشند افعال و آثار بيكران را . و گروهى را اينجا شكى است ، و آن شك اين است كه به كتاب ما بعد الطبيعة ، أرسطو طاليس - كه حكمت همهء حكيمان از پيش اوست - درست نموده كه صورت معلول بايد كه علت را حاصل باشد تا علت اقتضا كند وجود أو را . و اسكندر افريدوسى اندر اين باب گفته كه چون صورتي از براى چيزى حاصل نبود چگونه به غير خود افاده كند آن را ؟ و عقل كجا روا دارد كه از آنكه نداند دانش كسب كنند ، و از آنكه نبود هستى استفاده نمايند ؟ و شاعر پارسيان گويد : ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستى بخش و چون حال اين چنين بود ، به چه سان اين هيآت و افعال كه مباين باشد ذات نفس را ، نفس آن را افاده كند ؟ جواب اين شك چنان است كه معنى آنچه أرسطو طاليس به كتاب ما بعد الطبيعة فرموده و آنچه اسكندر آن را بيان نموده آن است كه صورت معلول بايد كه به وجه اشرف علت را حاصل باشد . و معنى اين سخن آن است كه صورت معلول به طريق فعل نزد علت حاصل باشد و به طريق انفعال اندر معلول بود . و از اين است كه أرسطو طاليس در باب حركت گويد كه جميع متحركات بايد كه به محرك برسد كه أو را حركت نبود و صورت متحرك اندر [ أو ] بود ، يعنى فعل حركت اندر أو بود ، و - انفعال اندر متحرك . و همچنين گرم كننده لازم نبود كه گرم باشد و سرد كننده سرد بود ، بلكه بايد كه صورت گرمى و سردى اندر أو حاصل بود . و همچنين است حال نفس ناطقه با بدن ، و حال آن نفس ناطقه كه به كل عالم تعلق گيرد با عالم .