فخر الدين الرازي
مقدمه 43
شرح الاشارات والتنبيهات
وقرب وبعد وأمثال اينها بوده ونيازمند به موضوع ( مادّه ) مىباشد . امّا اگر مراد أو از امكان در آغاز برهان « امكان ذاتي » باشد ، چنانچه ظاهر كلام أو موهم آن است ، ودر آخر برهان « امكان استعدادي » را نتيجة گرفته باشد ، آيا اين اشكال بر برهان وارد نيست كه در آن از اشتراك لفظي ميان دو نوع امكان سوء استفاده شده است واين برهان را بايد مغالطهآميز به حساب آورد ؟ البتّه شيخ الرّئيس را مىتوان تا حدّى معذور دانست زيرا در آثار أو وحتّى شاگردش بهمنيار هيچ مطلبي كه حاكى از تفكيك وتمايز بين امكان ذاتي وامكان استعدادي باشد وجود ندارد . اين كه آيا أو هنوز به تمايز بين اين دو نوع از امكان نرسيده بوده است ، يا امكان ذاتي را اعمّ از امكان استعدادي ، وامكان استعدادي را نوعي از امكان ذاتي مىدانسته است ؟ به درستى معلوم نيست . امّا شگفت از حكماى بزرگى مانند : شيخ اشراق ، خواجة نصير الدّين طوسي وصدر المتألهين است كه با آن كه به تمايز بين امكان ذاتي وامكان استعدادي قائل بودهاند چرا كلمات ابن سينا را عينا نقل كرده ودر آن هيچ اصلاحى به عمل نياوردهاند . آيا آنها هم امكان ذاتي را اعمّ از امكان استعدادي مىدانستهاند تا بشود با اثبات اعمّ ، اخصّ را از آن استفاده كرد ؟ امّا اگر اينها را دو معناى متباين مىدانند ومعتقدند كه « امكان » به اشتراك لفظي بر هر دو اطلاق مىشود پس چرا براي رفع اين مغالطة درصدد چاره جوئى بر نيامدهاند ؟ چنانكه گفتيم غزّالى وفخر رازي امكان به كار رفته در برهان ابن سينا را بر « امكان ذاتي » حمل كرده وآن را از اعتبارات عقلي محض دانسته وبر اين أساس آن اشكالها را وارد ساختهاند . غزّالى در كتاب « تهافت الفلاسفة » با اين تعريف از امكان كه : « فكلّ ما قدّر العقل وجوده فلم يمتنع عليه تقديره سميّناه ممكنا » آن را از اعتبارات عقلي دانسته ، وسه دليل بر عدم ثبوت خارجي آن مىآورد ، وبرهان ابن سينا را وسيله اعتراض وانتقاد شديد از فلاسفه قرار مىدهد « 1 » . ابن رشد أبو الوليد محمد بن محمد ( 595 - 520 ه . ق . ) در پاسخ به اعتراضات غزالى « امكان » را به گونهاى تعريف مىكند كه اعمّ از امكان استعدادي است . أو از ممكن به « المعدوم الّذى يتهيّأ أن يوجد وأن لا يوجد » تعبير مىكند ، ومعدوم ممكن را نه از آن جهت كه معدوم است ممكن مىداند ونه از آن جهت كه موجودى بالفعل است آن را ممكن مىداند ؛ بلكه آن را از آن جهت كه موجودى بالقوّه است ممكن مىداند . أو پس از تفسير ممكن ، در لزوم تقدّم امكان ومادّه بر وجود حادث مىگويد : « ولمّا كان نفس العدم ليس يمكن فيه أن ينقلب وجودا ، ولا نفس الوجود أن ينقلب عدما ، وجب أن يكون القابل لهما شيئا ثالثا غيرهما ، وهو الّذى يتّصف بالإمكان والتكوّن والانتقال من
--> ( 1 ) - امام محمد غزالى ؛ « تهافت الفلاسفة » ؛ ص 9 - 105 .