عمر الخيام النيشابوري ( مترجم : قاسم انصاري )

17

رسالة جواباً لثلاث رسائل ( دورساله فلسفى )

سفينه‌ها مثبّت مانده است » . حالا شما تصوّر بفرماييد اگر اين « خواجة امام » دستش به عرب وعجمي بند بود ، مثلا عمّهء حاكم را به زنى داشت ، يا مثلا طفل أميري را درس ميداد ، يا مثلا همولايتى قاضى محلّ ميبود ، چه به روز شمس قيس ميآورد . تصوّرش هم وحشتناك است ! . عرض كردم ، در طول تاريخ إيران ، مدّت درازى را سراغ ندارم كه اخيار وكريمان وفاضلان ، نه در رويارويى با أشرار ولئيمان وجاهلان بوده باشند . جستم ولى نيافتم مدّت زمانهايى را كه آزادان با زاد بودند ورادان مردود نبودند . هر چه پيشتر رفتم به نظر رسيد كه همواره نسيبان بىنصيب وحسيبان نه در حساب بوده‌اند . هر داهى را قرين داهيه‌يى ، هر محدّث را رهين حادثه‌يى ، هر عاقلى را أسير عاقله‌يى وهر كاملى را مبتلا به نازله‌يى ديدم . همواره عزيزان تابع ذليلان وبا تميزان گرفتار فرومايگان . چرا چنين بوده است ؟ عرض ميكنم : چنين وضعيّتى را حاكمان سامان ميدادند . حكام ، هميشه از دو « مصيبت » كه ممكن بود پيش بيايد ميترسيدند . يكى از آن دو « مصيبت » اين بود كه قلدر تهى مغز ديگرى ( عكس برگردان حاكم ) ، عدّه‌يى را با خود همراه كند وبه اين خيال افتد كه ( همچنانكه وى به زور وقلدرى وكشتن وبه آتش كشيدن خانمان مردم ، حكومت را غصب كرده بود ) « هل من مبارز » بطلبد وچون تازه‌نفس‌تر است وپر شور ، بر وى چيره شود و « اين يك لقمه نان » را از سفرهء وى بگيرد ! . حاكمان چارهء اين - دورانديشى - را در يورش بردن به شهرها وآباديها ، غارتى گردآوردن ومصادرهء أموال مردم واگر هيچ يك مقدور نبود ، زياده‌طلبى وباج خواهى ( آن هم به اسم ماليات ) از رعيّت ، ميديدند ، تا در صورت نازل شدن چنان مصيبتى ، با پخش زر ، زور مردم را به يارى طلبند ، تا به دفع مدّعى بيايند ووى را نجات دهند . محمّد غزالى ، در نامه‌يى به سنجر مينويسد :