عمر الخيام النيشابوري ( مترجم : قاسم انصاري )

16

رسالة جواباً لثلاث رسائل ( دورساله فلسفى )

مراعاتى كه پيوسته ، به جهت خواجة امام ، از من يافته بود ، پيش من ميآمد . روزى گفت : « خواجة امام حقّ نعمت تو نشناخته بود وتو را بد بسيار گفته وهجوها كرده وبر سفينهء من نوشته » . گفتم : « سفينة بيار تا بنگرم » . گفت : « برادرى بزرگ دارم ، آن سفينة با وى است وبه همدان رفته است ، امّا خطّكى از آن أو دارم ، بيارم ، وآن كمترين هجوى است كه گفته است » . كاغذ بستدم ، ديدم بر آن نوشته : شمس قيس از حسد مرادي گفت * شعر تو نيك نيست ، بيش مگوى خواستم گفتنش كه : اى خر طبع * كس چو تو نيست عيب مردم گوى دعوى شعر ميكنى وعروض * بهتر از شعر من دو بيت بگوى ور نه بس كن ز عيب شعر كسى * كاو به هجرت چنان كند چو ركوى » . ودر زير « ركوى » نوشته كه : « يعنى ركوى حيض مستحاضكان ، وبهتر از اين چهار قافيهء « گوى » هر يك به معنى ، چون توان آورد . لعنت بر حاسدان وجاهلان باد » . من چون اين خطّ بديدم ، بدانستم كه آنچه در مرو ، آن جماعت ميگفتند : « اى خواجة امام ، تو را مسلّم است خصمان را چو ركو كردن » اين كلمات بوده است كه بر ايشان خوانده است ، وآن سخن اصطلاح كرده ، كه به هر وقت پيش من ميگفتند ، وفايدهء نصيحتى كه از روى شفقت با أو گفته‌ام ، اين بود كه هجو ودشنام من ، در عراق وخراسان ، بر گوشهء