ابن الكلبي

121

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

بيامد و آن را ببريد . پس چون به خدمت پيامبر ( - صلى الله عليه و سلم - ) باز آمد ، پيامبر فرمود : « آيا چيزى ديدى ؟ » گفت : « نه . » فرمود : « برو دومين را ببر ! » « خالد » بيامد ، و آن را بريد . سپس به خدمت پيامبر آمد ، پيامبر فرمود : « آيا چيزى ديدى ؟ » گفت : « نه . » فرمود : « برو آن سديگر را ببر ! » « خالد » بيامد ، ناگهان زنى سيه‌چرده ( سياه‌روى - حبشية ) آشفته موى بديد كه دو دستش را بر گردنش نهاده دندان همى سايد ، و « دبيه » [ پسر « حرمي شيباني » ، پسر ] سلمى پرده‌دار « عزى » پشت سرش بود . « دبيه » را چون نظر بر خالد افتاد خطاب به « عزى » گفت : أعزاء شدى شدة لا تكذبى * على خالد ! ألقى الخمار و شمري فإنك الا تقتلي اليوم خالدا * تبوئى بذل عاجلا و تنصرى [ 34 ] پس « خالد » گفت : [ يا عز ] كفرانك لا سبحانك * ابى رأيت الله قد أهانك [ 35 ] اين بگفت و ضربتي بر او نواخت و فرق او ( شيطانه ) را بشكافت ، ناگهان او را مشتى خاكستر ديد . آن گاه درخت را بريد و « دبيه » پرده‌دار را بكشت .

--> [ 34 ] ترجمهء اين دو بيت بر اين تقريب است : « هان عزى ! حمله كن بر خالد ، حملهء سخت ، و مترس ، سرانداز ( چهار قد ) را از سر بازگير ، و دامن بر چين . « زيرا اگر تو امروز خالد را نكشى ، هر چه زودتر به خوارى و زارى باز كردى و ترسايى را از خود نشان دهى . » [ 35 ] ترجمهء اين بيت ، اين است : « اى عزى ! به تو كفر مىورزم ، نه اينكه منزه‌ات خوانم ، خداى را ديدم كه ترا خوار ساخت . »