ابن الكلبي

119

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

( - صلى الله عليه و سلم - ) برانگيخت ، و پيامبر « عزى » و ديگر بتان را پست شمرد ، و مردمان را از پرستش آنان نهى فرمود ، و « قرآن » نيز دربارهء آنها نازل شد . و اين امر بسى بر « قريش » دشوار آمد ، چنان كه ابو أحيحه [ و او « سعد » پسر « عاص » پسر « أمية » پسر « عبد شمس » پسر « عبد مناف » است ] چون به بيمارى مرگ دچار شد ، و « ابو لهب » از او عيادت كرد ، مىگريست . « ابو لهب » پرسيد : « اى ابو أحيحة چه چيز ترا مىگرياند ؟ آيا از مرگ گريه مىكنى و حال آنكه چاره‌اى از آن نيست ؟ » گفت : « نه ، بلكه از آن بيم دارم كه « عزى » بعد از من پرستيده نشود . » « ابو لهب » گفت : « به خداى سوگند « عزى » در زمان حيات تو نيز براى خاطر تو پرستش نشده است ، و پس از مرگ تو هم پرستش او به علت مرگ تو ترك نخواهد شد ! » ابو أحيحة گفت : « اكنون دانستم كه مرا جانشينى مىباشد ، » و از دلبستگى « ابو لهب » به پرستش « عزى » به شگفت آمد . در سال فتح « مكة » پيامبر ( - صلى الله عليه و سلم - ) « خالد » پسر « وليد » را بخواند و بفرمود برو به سوى درختى كه در « بطن نخله » است و آن را ببر . « خالد » برفت و « دبيه » را كه پرده‌دار « عزى » بود گرفت و كشت . اين است كه « ابو خراش هذلي » ، « دبيه » را با اشعار زير رثاء گفت : ما لدبية منذ اليوم لم أره * وسط الشروب و لم يلمم و لم يطف ؟ لو كان حيا لغاداهم بمترعة * من الرواويق من شيزى بنى الهطف