ابن الكلبي

118

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

گفته بود ، مىگويد : تركت اللات و العزى جميعا * كذلك يفعل الجلد الصبور فلا العزى أدين و لا ابنتيها * و لا صنمي بنى غنم ازور و لا هبلا ازور و كان ربا * لنا في الدهر إذ حلمي صغير [ 31 ] پرده‌داران « عزى » ، « بنو شيبان » پسر « جابر » پسر « مره » [ پسر « عبس » پسر « رفاعة » پسر « حارث » پسر « عتبة » پسر « سليم » پسر « منصور » ] از « بنى سليم » بودند ، و آخرين كسى كه از ايشان پرده‌دارى « عزى » را بر عهده داشت « دبيّه » [ پسر « حرمي سلمى » ] بود . و « ابو خراش هذلي » در اين شعر او را مىستايد ، زيرا هنگامى كه بر او وارد شده بود يك جفت پاىافزار نيكو به دو داده بود : حذانى بعد ما خذمت نعالى * دبية ، انه نعم الخليل ! مقابلتين من صلوى مشب * من الثيران وصلهما جميل فنعم معرس الأضياف تذحى * رحالهم شآمية بليل ! يقاتل جوعهم بمكللات * من الفرني يرعبها الجميل [ 32 ] همواره « عزى » اين چنين ( مقامي ) داشت تا خداى پيامبرش را

--> [ 31 ] ترجمهء سه بيت بالا بر اين تقريب است : « لات و عزى اين هر دو را واگذاشتم ، و چنين كند مرد دلاور و شكيبا . « پس نه به عزى مىگروم ، و نه به دو دخترش ، و نه دو بت بنى غنم را زيارت مىكنم . « و نه هبل را كه روزگارى پروردگار ما بود ، آن هنگام كه عقلي اندك داشتم . » [ 32 ] ترجمهء چهار بيت بالا اين است : « دبيه پس از اينكه پاىافزارم پاره شده بود ، مرا پاىافزارى بخشود ، دبيه نيكو دوستى است ! « آن پاىافزار از پوست پشت گاو جوان بود و به زيبايى دوخته شده بود . « چه خوب مهمانخانه‌اى است ( مهمانخانهء دبيه ) كه نسيم ملايم و مرطوب شمالى ( شاميه ) شتران مهمانان را بسوى آن مىرانند ! « با گرسنگى مهمانان با كاسه‌هاى تاجدار از نان روغنين ، لبريز از پيه مىجنگد ( يعنى : با اين كاسه‌هاى مملو از نان و خورش چرب و نرم گرسنگى مهمانان را از بين مىبرد ) . »