الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

73

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

اين است داستان آنها از روزى كه خدا آنها را آفريده تا روزى كه نابودشان كند و اينها در زمان ذو القرنين شروع كرده بودند به گردش زمين به زمين و امت بامت را مورد حمله مينمودند و چون رو بسوئى مينمودند از آن بر نمىگشتند و براست و چپ متوجه نميشدند و چون امتها احساس آنها را ميكردند و همهمه آنها را مىشنيدند بذوالقرنين استغاثه ميكردند و ذو القرنين در آن روزها در سمت آنها فرود آمده بود خدمت او جمع شدند و گفتند اى ذو القرنين بما خبر آن ملك و سلطنت و آن هيبت و لشكرى كه از نور و ظلمت خدا به تو داده است رسيده ، ما همسايه يأجوج و مأجوج هستيم و ميان ما و آنها جز اين كوهها نيست و راهى بما ندارند جز از ميان اين دره و اگر به سمت ما سرازير شوند ما را از بلاد خود گريزان كنند براى آنكه بسيارند و ديگر ما را در وطن خود قرارى نماند و آنها آفريدگان خداى عز و جل هستند كه بسيارند در صورت انسانند و چون بهائم گياه ميخورند و جانوران و وحوش را چون درندگان ميربايند و همهء حشرات زمين را از مار و عقرب و هر جاندارى ميخورند ، هر چه خدا آفريده و در ميان آفريدگان خداى عز و جل چيزى نيست كه چون آنها نمو كند در ظرف يك سال و اگر اينها مدتى بمانند با اين نموى كه دارند همه زمين را پر كنند و در آن فساد كنند و اهل زمين را گريزان كنند و ما در هر وقت ترس آن داريم كه از اين دره پيشقراولان آنها بر سرما بريزند ، خدا توان و تدبيرى به تو داده كه باحدى نداده است آيا براى تو يك باجى قرارداد كنيم كه ميان ما و آنها سدى بسازى ؟