الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

66

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

طول 400 ذراع عرض 200 ذراع ، پهناى ديوار 22 ذراع ارتفاع 100 ذراع گفتند اى ذو القرنين از كجا چوبى مىآورى كه ميان دو ديوار برسد چنين دستور داد : چون از ساختمان ديوار فراغت جستيد درون آن را پر از خاك كنيد تا با ديوارها برابر شود و چون از اين كارها فارغ شديد بهر فردى از مؤمنان به اندازه توانائى طلا و نقره قرار داد كنيد و آن را به اندازه سر ناخن خورد كنيد و با آن خاكها مخلوط سازيد و تيرهائى از مس براى سر مسجد بسازيد و ورقه هائى از مس كه روى آنها بيندازيد آنها را آب و بر روى مسجد كه مانند زمين همواريست نصب كنيد و براى شما قدرت عمل فراهم است و چون از ساختمان سقف فراغت حاصل كرديد مساكين را دعوت كنيد تا آن خاكها را ببرند و مساكين در نقل آن خاكها بر يك ديگر سرعت جويند براى آن خرده‌هاى طلا و نقره ، مسجد را طبق اين نقشه ساختند و مساكين آن خاكها را بيرون بردند سقف برجا ماند و مساكين بثروت رسيدند و آنها را در چهار لشكر منظم كرد و هر لشكرى ده هزار بودند سپس آنها را در شهرها فرستاد و در انديشه مسافرت افتاد و قومش بر او اجتماع كردند و گفتند اى ذو القرنين تو را به خدا ديگران را نسبت به خود بر ما مقدم مدار ما سزاوارتريم كه از وجود تو استفاده كنيم تو در ميان ما زائيده شدى و بزرك شدى و پرورش يافتى و ما جان و دارائى خود را به تو واگذار كنيم و هر چه خواهى فرمان كن و اين مادرت پيره زنى فرتوت است و از همه خلق خدا حق او بر تو بزرگتر است و شايسته نيست كه از او نافرمانى كنى و او را مخالفت كنى ، گفت به خدا شما درست مىگوئيد و نظر شما درست است ولى من چون كسى شده‌ام كه دل و گوش و ديده‌ام ربوده شده او را از دنبال ميكشند و نميداند كجا او را مىبرند و چه از او ميخواهند ؟ ولى اى گروه قوم من بيائيد همه در اين مسجد در آئيد و تا آخر فرد مسلمان شويد و با من مخالفت نكنيد تا هلاك شويد سپس شهردار اسكندريه را خواست و به او گفت مسجد