الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

143

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

كردم بالاى آن يك تل ريگى بود و بالايش يك چادر موئين كه نور از آن ميدرخشيد گفت چيزى ديدى ؟ گفتم چنان و چنين ديدم فرمود اى پسر مهزيار دلت خوشباد و چشمت روشن كه آرزوى هر آرزومندى در همان جا است سپس گفت برويم او رفت و من دنبالش رفتم تا بپاى قله رسيد سپس فرمود به من فرود آى كه در اينجا هر گردنكشى فروتن است او فرود شد و من فرود شدم تا آنكه گفت مهار پاكش را رها كن گفتم كسى اينجا نيست آن را بكه سپارم ، فرمود اينجا حرم است و جز دوستان در اينجا رفت و آمد ندارند پاكش خود را سر دادم او رفت و من دنبالش رفتم و چون نزديك خيمه رسيد از من جلو افتاد و گفت تو همين جا باش تا اجارت دهند كمى گذشت كه نزد من برگشت و ميگفت خوشا بر تو كه به مقصود رسيدى گويد بر آن حضرت وارد شدم ، روى پتوئى كه بر آن پوست گوسفند سرخى گسترده بود نشسته بود و بر بالش پوستينى تكيه داده بود بر آن حضرت سلام دادم و به من جواب فرمود او را نگريستم ديدم رويش چون ماه پاره ايست نه بد خلق است و نه جبين گرفته ، نه بلند بىاندازه است نه كوتاه بر زمين چسبيده قامتى رسا دارد و پيشانى صاف پيوسته ابرو است و چشم گشاده با بينى كشيده و صاف گونه و بر گونه راستش خالى است ؟ چون چشمم به دو افتاد خودم در وصف و نعمت او سرگردان شد ! به من فرمود اى پسر مهزيار برادران مذهبى خود را در عراق بچه وضعى واگذاردى ؟ گفتم در زندگانى تنك و گرفتارى ، شمشيرزادگان شيطان زيبائى پياپى بر آنها فرود مىآيد ( كنايه از بنى عباس مىباشد ) . فرمود خدا آنها را بكشد تا كى نيرنگ ميزنند گويا همان مردم نابكار را مىبينم كه در خانه‌هاى خود كشته افتاده‌اند و امر