الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

142

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

آيا صريحين را ميشناسى ؟ گفتم آرى ، گفت كيانند ؟ گفتم محمد و موسى سپس گفت نشانه اى كه ميان تو و ميان ابى محمد ( امام يازدهم ) است ميدانى ؟ گفتم با من است ، گفت به من نشان بده ، آن را بيرون آوردم انگشتر زيبائى بود كه بر نگينش محمد و على نقش بود ، چون چشمش بر آن افتاد سير گريست و جانسوز ناليد و شروع بگريه طولانى كرد و ميگفت رحمك الله يا ابا محمد امام عادلى بودى فرزند امامان و پدر امام بودى ؛ خدايت در بهشت اعلا با پدرانت جاى دهد سپس به من گفت اى ابا الحسن برو بمنزلت و آماده شو كه با ما سفر كنى ، چون سه يك شب گذشت و دو سوم آن ماند خود را بما برسان تا بآرزويت برسى ان شاء الله ابن مهزيار گويد من سر بنه خودم رفتم و در انديشه بودم تا پاسى از شب گذشت برخاستم و بنه خود را فراهم كردم و پاكشم را حاضر نمودم و بنه را بر آن بار كردم و روى آن سوار شدم و خود را به آن دره رسانيدم ديدم آن جوان در آنجا است و ميگويد اهلا و سهلا بك يا ابا الحسن خوشا بر تو كه اجازه يافتى او به راه افتاد و من دنبالش رفتم تا مرا از عرفات و منى گذرانيد و در پايه قله كوه طائف رسيدم به من گفت اى ابا الحسن فرود آى و آماده نماز باش من و او هر دو پياده شديم تا از نماز فارغ شد و منهم فارغ شدم و سپس گفت شروع كن به نماز صبح و مختصر كن من مختصر كردم و سلام داد و روى بر خاك نهاد و سوار شد و به من دستور داد سوار شوم و سوار شدم و او رفت و من دنبالش رفتم تا بر يك قله بر آمد گفت خوب نگاه كن ببين چيزى مىبينى ، من نگاه كردم و يك مكان خرم و پرسبزه و گياهى ديدم و عرضكردم اى آقاى من مكان خرم و پرسبزه و گياهى مىبينم ، فرمود آيا در بالاى آن چيزى مىبينى ؟ خوب نگاه