الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
131
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
هستيم منهم از شدت اشتياق ملاقات مولايم ابى محمد جگر سوخته هستم و ميخواهم مشكلاتى در تاويل و معضلاتى در تنزيل از حضرت او بپرسم اين رفاقت بسيار ميمون است زيرا بوسيله آن بدريائى خواهى رسيد كه عجائبش تمامشدنى نيست و غرائبش فانى نميشود و او امام ما است ما با هم وارد سر من راى شديم و بدر خانه سيد خود رسيديم اجازه خواستيم اذن دخول براى ما صادر شد ، بر شانه احمد بن اسحق يك انبانى بود كه آن را زير يك عباى طبرى پنهان كرده بود و در آن يك صد و شصت كيسه اشرفى و پول نقره بود و بر سر هر كيسه مهر صاحبش زده بود . سعد گويد چون حضور مولاى خود ابى محمد رسيدم و پرتو رويش ما را فراگرفت به چيزى جز ماه شب چهاردهم خود مانند نبود و بر زانوى راستش پسر بچه اى بود كه در خلقت و منظر بستاره مشترى مناسب بود يكخط فرقى بر سرش ميان دو گيسوان وجود داشت چون الفى ميان دو و او مينمود جلو آن حضرت يك انارك طلائى بود كه نقشهاى بديعش در ميانه دانههاى قيمتى كه بر آن سوار شده بود ميدرخشيد كه يكى از رؤساء اهل بصره آن را تقديم حضرت كرده بود و در دستش قلمى بود كه چون ميخواست با آن بر صفحه سپيد بنگارد آن پسر بچه انگشتانش را ميگرفت و مولاى ما آن انارك طلائى را جلوش ميچرخانيد و او را با آن سرگرم ميكرد تا او را از نوشتن مقصود خود باز ندارد ، به آن حضرت سلام كرديم و جواب ملاطفت آميزى داد و اشاره كرد نشستيم چون از نوشتن صفحه سپيدى كه در دست داشت فارغ شد . احمد بن اسحق انبانش را از زير عبايش بيرون آورد و خدمت او نهاد امام بدان پسر بچه نگاه كرد فرمود پسر جانم مهر را از هداياى شيعيان و دوستانت بردار عرضكرد اى مولايم روا است دست پاكى را به هداياى نجس و اموال ناپاكى كه حلال و حرامش درهم آميخته است دراز كنم ؟ امام فرمود يا ابن اسحق آنچه در ميان انبانست بيرون