الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

130

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

سپس گفت اى سعد يك ايراد ديگرى مانند آن دارم كه بينى رافضيان را مهار مىزند آيا شما گمان نداريد كه صديق مبرى از آلودگى شك و فاروق حمايتكننده جامعه اسلام منافق بودند و بيدينى خود را پنهان ميكردند و بپيش آمد شب عقبه استدلال ميكنيد به من بگو صديق و فاروق از روى رغبت و دلخواه اسلام آوردند يا به زور و اكراه ؟ سعد گويد من حيله كردم كه اين سؤال را از خود بگردانم براى ترس از آنكه ملزم شوم چون اگر اعتراف ميكردم كه بدلخواه اسلام آوردند حجت مىآورد كه آغاز نفاق و پرورش آن در دل در زمينه قهر و غلبه بر انسانست و در صورتيست كه شخص دچار قدرت سختى باشد در پذيرش آنچه از دل معتقد آن نيست مانند گفتار خداى عز و جل ( در سوره غافر آيه 84 ) چون عذاب ما را ديدند گفتند بخداى يگانه ايمان آورديم و بدان چه به آنها شرك ورزيديم كافر شديم و ايمان آنان كه در موقع معاينه عذاب ما بود براى آنها سودى نداشت و اگر ميگفتم به زور و اكراه ايمان آوردند به من طعن ميزد زيرا در موقع ايمان آنها پيغمبر شمشير كشيده اى نداشت كه قدرتى به آنها بنمايد ، سعد گويد من با تزوير خود را از او كنار كشيدم ولى از خشم روده هايم باد كرده بود و جگرم داشت پاره پاره ميشد من طومارى تهيه كرده بودم و در آن چهل و چند مسأله مشكل كه كسى جواب آنها را نميداد ثبت كرده بودم تا آنها را از بهترين همشهريانم احمد بن اسحق صاحب مولاى خود ابى محمد امام يازدهم بپرسم او به قصد سرمنراى براى شرفيابى حضور امام عليه السلام از قم بيرون رفته بود منهم دنبالش كوچ كردم و در يكى از منازل به او رسيدم چون باهم دست داديم گفت رسيدنت به من خير است ؟ گفتم اولا مشتاق ديدار بودم ثانيا بر حسب عادة تقديم سؤالات گفت ما در اين مورد هم عقيده