الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
119
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
از حج برگشتم و در خانه جعفر بن محمد عليه السلام اقامت گزيدم و از آن بيرون مىآمدم به مسجد و جز براى سه كار به آن برنميگشتم 1 - تجديد وضوء 2 - خواب و استراحت 3 - موقع افطار ، هنگام افطار وارد اطاقم ميشدم ميديدم يك كاسه چهار دانك پر از آبست و گرده نانى روى آنست و طعامى را كه روز دلم خواسته آماده است و آن را مىخوردم به حد كفايت بود ، جامه زمستانى در زمستان ميرسيد و جامه تابستانى در تابستان ، من روز كه ميشد كوزه آبى از بيرون مىآوردم و در خانه مىپاشيدم و آن را خالى ميگذاشتم و گاهى نان و طعامى ميخواستم با آنكه حاجتى بدان نداشتم و آن را صدقه ميدادم براى آنكه كسى كه بامنست از حالم مطلع نشود 19 - ازدى گويد در اين ميان كه من طواف مىكردم و شش شوط را تمام كرده و ميخواستم وارد شوط هفتم شوم ، ديدم جمعى سمت راست خانه كعبه حلقه زدند و جوانى زيباروى و خوشبوى با وقار و هيبت نزديك بمردم سخن ميگويد من خوشسخنتر و شيرين گفتارتر و خوش مجلستر از او نديده بودم رفتم با او سخن كنم مردم مرا عقب زدند ، از يكى پرسيدم اين آقا كيست ؟ گفت اين فرزند رسول خدست در هر سال يك روز آشكار مىشود و براى مخصوصان خود حديث ميگويد ، عرضكردم اى آقايم يك مستر شدم خدمت شما رسيدم ؟ مرا هدايت كن يك ريگى به من داد و من برگشتم يكى از همنشينانش گفت چه بود كه به تو داد ؟ گفتم يك ريگى و آن را باز كردم يك تيكه طلا بود من رفتم و آن حضرت