الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
118
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
23 - از مصر - مولودين ، صاحب المال بمكة . ابو رجا 24 - از نصيبين - ابو محمد بن وجناء 25 - از اهواز - حصينى 18 - ابو محمد حسن بن وجناء نصيبى گويد در حجه پنجاه و چهارم خود زير ناودان كعبه بعد از نماز عشاء در سجده بودم و در دعا ناله و زارى ميكردم بناگاه يكى مرا جنبانيد و گفت اى حسن بن وجناء نصيبى برخيز . گويد برخاستم كنيزكى بود زرد رنگ و لاغر بدن و بنظرم بيش از چهل سال داشت جلو من به راه افتاد و من بدون آنكه از او پرسشى كنم دنبالش رفتم تا به خانه حضرت خديجه عليها السلام رسيد در آن خانه اتاقى بود كه درش وسط حياط باز مىشد و پلكان چوب ساج داشت كه بالا ميرفت . آن كنيز بالا رفت و آوازى آمد كه اى حسن بالا بيا ، من بالا رفتم پشت در ايستادم صاحب الزمان به من فرمود اى حسن گمان مىكنى كه از من پنهانى به خدا هر وقت به حج آمدى من با تو بودم و شروع كرد احوال مرا گفت من غش كردم و برو افتادم احساس كردم دستى به من خورد برخاستم به من فرمود اى حسن در خانه جعفر بن محمد اقامت كن و در انديشه خوراك و نوشابه و جامه مباش ، سپس دفترى به من داد كه در آن دعاى فرج بود و ذكر صلواتى بر آن حضرت و فرمود اين دعا را بخوان و اين طور نماز گذار و اين دفتر را نشان نده مگر بدوستان سزاوار من بدرستى كه خداى جل جلاله تو را موفق ميدارد عرضكردم اى آقايم پس از اين ديگر شما را نبينم ؟ فرمود اى حسن هر وقت خدا بخواهد ، گويد