الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
112
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
تو با او مناظره كن در خلوت و با او نرمى كن ، ابو سعيد گويد با من خلوت كرد من در باره محمد ( ص ) از او پرسيدم گفت محمد چنانست كه آنها براى تو گفتند جز اينكه خليفه او پسر عمش على بن ابى طالب عبد المطلب است و محمد هم ابن عيد الله بن عبد المطلب است و هم او شوهر دختر او فاطمه و پدر فرزندان او حسن و حسين است ، من گفتم اشهد ان إله الا الله و ان محمدا رسول الله و رفتم نزد امير و اسلام آوردم و مرا بحسين نامبرده سپرده و او به من مسائل اسلام را آموخت ، من به او گفتم كه ما در كتب خود يافتهايم كه خليفه اى از دنيا نرود جز آنكه خليفه اى بجاى خود گذارد ، خليفه على عليه السلام كى بوده است ؟ گفت حسن و بعد ازو حسين و امامان را يك يك شمرد تا رسيد به امام حسن عسكرى ( ع ) و گفت بايد اكنون در جستجوى خليفه او باشى گويد من در جستجوى او بيرون آمدم محمد بن محمد راوى حديث گويد ابو سعيد هندى با ما وارد بغداد شد و گفت رفيقى براى اين موضوع همراه داشته كه از اخلاق او خوشش نيامده و او را ترك كرده است گويد در اين ميان كه من در گردش بودم در باره مقصود خود فكر ميكردم ناگاه يكى آمد و گفت مولاى خود را اجابت كن و مرا دنبال خود از محلى به محلى برد تا در خانه دباغى وارد كرد و بناگاه ديدم مولايم نشسته است و چون مرا ديد بهندى با من سخن