الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
113
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
گفت و به من درود فرستاد و مرا از نامم خبر داد و از حال چهل نفر رفقاى من پرسش كرد و هر يك را بنام خود ياد كرد سپس فرمود ميخواهى امسال با كاروان قم به حج به روى امسال به حج مرو و بخراسان برگرد و سال ديگر به حج رو گويد كيسه زرى نزد من انداخت و فرمود اين را در هزينه خود بگذار ، و در بغداد به خانه هيچ كس وارد مشو و بدان چه ديدى به كسى اطلاع نده محمد راوى حديث گويد آن سال ما از عقبه برگشتيم و حج نصيب ما نبود و غانم بخراسان برگشت و سال آينده به حج رفت و هدايا براى ما فرستاد و وارد قم نشد و حج كرد و برگشت بخراسان و مرد رضى الله عنه 7 - محمد بن شاذان كابلى گويد كه من او را نزد ابى سعيد ديدم ميگفت او از كابل براى بررسى و جستجوى دين حق خارج شد و صحت اين دين را از انجيل دريافته بود و بدان رهبرى شد . محمد بن شاذان در نيشابور به من گفت كه به او خبر رسيده بود كه به اين حدود رسيده است و من انتظار او را كشيدم تا او را ملاقات كردم و از خبر او پرسش كردم ، گفت تا كنون در جستجو است و گفت مدتى در مدينه اقامت داشتم و براى هر كس اظهار ميكردم او مرا ميراند تا آنكه بيكى از مشايخ بنى هاشم بنام يحيى بن محمد عريضى برخوردم ، گفت آنكه تو از او جستجوى ميكنى در صرياء است من آنجا در دهليز آب پاشيده اى آمدم و خود را بر سكوئى افكندم ، يك غلام سياهى آمد و مرا راند و با من درشتى كرد و گفت از اينجا برخيز و برگرد ، گفتم حاضر نيستم سپس وارد خانه شد و بيرون آمد و گفت وارد شو من وارد شدم ديدم مولايم در ميان خانه نشسته چون به من نگاه كرد بنام مخصوص من كه احدى جز خاندانم كه در كابل بود نميدانست مرا نامبرد و از چيزهائى به من خبر داد به او گفتم خرجى من تمام شده است دستور فرمائيد خرجى به من دهند ، فرمود بواسطهء دروغى كه گفتى خرجيت از دستت