الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

98

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

دل آسوده دار همانيست كه به تو گفتم حكيمه گويد مرا يك از خودرفتگى عارض شد و هم او را و بآواز مولاى خود به خود آمدم و جامه را از روى نرجس عقب زدم و مولاى خود را ديدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش بر زمين است او را برگرفتم ديدم پاك و نظيف است ابو محمد فرياد زد پسرم را نزدم بياور عمه جان او را نزد وى بردم دستش را زير دوران و پشتش گذاشت و دو پايش را روى سينه خود جا داد و زبانش را در دهان او نهاد و دو دستش را بر دو چشم و دو گوش و بندهاى او كشيد سپس فرمود اى پسر جانم سخن بگو گفت اشهد ان لا إله الا الله وحده لا شريك له و ان محمدا رسول الله سپس صلوات بر امير المؤمنين و هر يك از امامان فرستاد تا بر پدرش واقف شد و زبان در كشيد ابو محمد فرمود عمه جان او را نزد مادرش ببر تا بر او سلام بدهد و نزد منش بياور او را نزد مادرش بردم و سلام داد و برگردانيدم در مجلس امام گذاشتم فرمود عمه جان روز هفتم كه شد نزد ما بيا . حكيمه گويد چون صبح شد و آمدم سلام بابى محمد بدهم و پرده را بالا زدم تا از سيد خود تفقد كنم او را نديدم گفتم قربانت سيدم چه كرد ؟ فرمود عمه جان او را سپرديم به آن كه مادر موسى پسرش را سپرد حكيمه گويد روز هفتم آمدم و سلام كردم و نشستم و فرمود فرزندم را نزد من آور سيد خود را نزد وى بردم در پارچه اى بود همان كارى را كه اول بار با او كرد تكرار كرد و زبانش را در دهان او گذاشت گويا شير و عسل بوى غذا ميداد . سپس فرمود سخن بگو پسر جانم گفت اشهد ان لا إله الا الله و صلوات بر محمد و امير المؤمنين و