مرتضى مطهري

264

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي )

فجر تا سينهء آفاق شكافت چشم بيدار على خفته نيافت ( 1 ) ناشناسى كه به شب برقع پوش مىكشد بار گدايان بر دوش پادشاهى كه به تاريكى شب مىبرد شام يتيمان عرب تا نشد پردگى آن سرّ جلى نشد افشا كه على بود على عشقبازى كه هماغوش خطر خفت در خوابگه پيغمبر آن دم صبح قيامت تأثير پردهء در شد از او دامنگير دست در دامن مولا زد در كه على بگذر و از ما مگذر شال مىبست و ندايى مبهم كه كمربند شهادت محكم شاهبازى كه ز شوق ديدار مىكند قاتل خود را بيدار ماه محراب عبوديت حق سر به محراب عبادت منشق مىزند پس لب او كاسهء شير مىكند چشم اشارت به اسير چه اسيرى كه همان قاتل اوست تو خدايى مگر اى دشمن دوست كفن از گريهء غسّال خجل پيرهن از رخ وصّال خجل شبروان مست ولاى تو على جان عالم به فداى تو على علىاى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را كه به ماسوى فكندى همه سايهء هما را دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين به على شناختم من به خدا قسم خدا را برواى گداى مسكين در خانهء على زن كه نگين پادشاهى به كرم دهد گدا را به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند چو على گرفته باشد سر چشمهء بقا را مگراى سحاب رحمت تو ببارى ار نه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوى را

--> ( 1 ) عدى بن حاتم خطاب به معاويه در مورد مولى گفت : يستوحش من الدنيا و زهرتها و يستأنس بالليل و وحشته