مرتضى مطهري

448

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي )

10 . داستان مولوى و شمس : . . . اين زمان جان دامنم برتافته است بوى پيراهان يوسف يافته است كز براى حق صحبت سالها بازگو رمزى از آن خوش حالها تا زمين و آسمان خندان شود عقل و روح و ديده صد چندان شود گفتماى دور اوفتاده از حبيب همچو بيمارى كه دور است از طبيب من چه گويم يك رگم هشيار نيست شرح آن يارى كه آن را يار نيست شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران گفته آيد در حديث ديگران 11 . آيهء * ( قل ان كنتم . . . ، هل الدين الَّا الحب ؟ ) * داستان رسول اكرم و صحابه ، داستان ابوذر و مشك آب ، داستان حنظلهء غسيل الملائكه ، ايضاً داستان بلال و اندرز ابوبكر فاش كرد اسپرد جان را در بلا كاى محمداى عدوّ توبه ها اى تن من وى رگ من پر ز تو توبه را گنجا كجا باشد در او توبه را زين پس ز دل بيرون كنم از حيات خلد توبه چون كنم عشق قهار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شدم از نور عشق برگ كاهم در كفتاى تندباد من چه دانم تا كجا خواهم فتاد