اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
68
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
گريست و گفت : من هر گاه تو را و فرزندانت را مىبينم ، گفتار پيامبر خدا را به ياد مىآورم ، و شكيبايى ندارم تا گريه كنم . پس على رفت كه با او سخن گويد ليكن مروان گفت : امير مؤمنان نهى كرده است كه كسى با او سخن گويد . پس على تازيانه را بلند كرد و بر روى شتر مروان نواخت و گفت : دور شو خدايت باتش كشاند . سپس او را بدرقه كرد و با او سخنانى گفت كه شرح آن طولانى است [ 1 ] . و هر مردى از آنان با او سخن گفت و بازگشتند و مروان نزد عثمان باز آمد و در اين باب ميان او و على گله مندى پيش آمد و سخنانى زننده به يكديگر گفتند . ابو ذر پيوسته در ربذه بود تا وفات كرد و چون مرگ او فرارسيد دخترش به او گفت : من در اينجا تنهايم و مىترسم كه درندگان تو را از من بربايند . گفت : هرگز ، به زودى كسانى با ايمان بر سر من حاضر شوند پس بنگر كه آيا كسى را مىبينى ؟ گفت : كسى را نمىبينم . گفت : هنوز وقت آن نرسيده . سپس گفت : بنگر آيا كسى را مىبينى ؟ گفت : آرى كاروانى را مىبينم كه رو بما مىآيند . گفت : الله اكبر خدا و پيامبرش راست گفتند [ 2 ] ، روى مرا به قبله بگردان و هر گاه رهگذران رسيدند سلام مرا بانان برسان و چون از كار من فارغ شدند براى ايشان اين گوسفند را بكش و بانان بگو : شما را سوگند مىدهم كه نرويد تا غذا خوريد . سپس درگذشت و مردان كاروان رسيدند و دختر بانها گفت : اين ابو ذر صحابى پيامبر خدا است كه وفات كرده است . پس فرود آمدند و هفت نفر بودند از جمله حذيفة بن يمان و اشتر ، و سخت گريه كردند و او را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز خواندند و او را دفن كردند . سپس بانان گفت : ابو ذر شما را سوگند مىدهد كه نرويد تا غذا بخوريد . پس گوسفند را سر بريدند و خوردند
--> [ 1 ] ر . ك . نهج البلاغه . [ 2 ] ن . پيامبر خدا راست گفت .