اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
67
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
منكر و انجام دهندگان آن را . و معاويه به عثمان نوشت كه تو شام را بوسيله ابو ذر بر خود تباه ساختى . پس به او نوشت كه او را بر جهازى بىروپوش سوار كن ، بدين ترتيب او را به مدينه آورد در حالى كه گوشت دو رانش ريخته بود ، پس چون بر او در آمد و گروهى نزد وى بودند ، گفت : به من گفتهاند كه تو مىگويى : از پيامبر خدا شنيدم كه مىگفت : اذا كملت بنو امية ثلاثين رجلا اتخذوا بلاد الله دولا و عباد الله خولا و دين الله دغلا ، « هر گاه شماره بنو اميه به سى مرد رسيد ، سرزمينهاى خدا را چون ملك شخصى زير فرمان و بندگان خدا را چاكران و دين خدا را دغلبازى گيرند » ؟ گفت : آرى از پيامبر خدا شنيدم كه آن را مىگفت . پس بانان گفت : آيا شما از پيامبر خدا شنيديد كه آن را بگويد ؟ آنگاه نزد على بن ابى طالب فرستاد و على نزد وى آمد . پس گفت : اى ابو الحسن آيا از پيامبر خدا شنيدى كه اين حديثى را كه ابو ذر حكايت مىكند ، بگويد ؟ و قصه را براى على بازگفت . پس على گفت : آرى . گفت : چگونه گواهى مىدهى ؟ گفت : براى گفتار پيامبر خدا : ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء ذا لهجة اصدق من ابى ذر ، « آسمان سايه نيفكنده و زمين برنداشته است راستگوترى از ابو ذر را . » پس جز چند روزى در مدينه نماند كه عثمان نزد او فرستاد كه به خدا سوگند بايد از مدينه بيرون روى . گفت : آيا مرا از حرم پيامبر خدا بيرون مىكنى ؟ گفت : آرى در حالى كه خوار و زبون باشى . گفت : پس به مكه ؟ گفت : نه . گفت : پس به بصره ؟ گفت : نه . گفت : پس به كوفه . گفت : نه ، ليكن به ربذه اى كه از آن بيرون آمده اى تا همانجا بميرى . اى مروان او را بيرون كن و كسى را مگذار كه با او سخن گويد تا بيرون رود . پس او را بر شترى همراه زن و دخترش بيرون كرد ، پس على و حسن و حسين و عبد الله بن جعفر و عمار بن ياسر براى ديدن ابو ذر بيرون آمدند و چون ابو ذر على را ديد پيش رفت و دست او را بوسيده سپس