اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
47
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
بحرين و نعمان بن عدى بن حرثان فرماندار ميسان و نافع بن عمرو خزاعى [ كارمند او ] در مكه و يعلى بن منيه فرماندار يمن را از آنان شمردهاند [ 1 ] . ابو بكره از اين مصادره امتناع ورزيد و گفت به خدا سوگند اگر اين مال مال خدا باشد پس تو را روا نيست كه بعضى را بگيرى و بعضى را رها كنى ، و اگر مال ما است تو را نرسد كه آن را بگيرى . پس عمر به دو گفت : يا مؤمنى هستى كه خيانت نمىورزى ، يا منافقى كه دروغپرداز است . گفت مؤمنى هستم كه خيانت نمىورزم . گروهى از قريش از عمر اذن بيرون رفتن بجهاد خواستند . پس گفت : شما با پيامبر خدا جهاد كردهايد . و گفت : من گلوهاى قريش را بر دهانه هاى اين سنگستان گرفتهام ، مبادا بيرون رويد و مردم را براست و چپ گريزانيد . عبد الرحمان بن عوف گفت : گفتم : اى امير مؤمنان چرا ما را از جهاد بازمىدارى ؟ گفت : راستى خاموش باشم و تو را پاسخ ندهم براى تو بهتر است تا تو را پاسخ دهم ؟ سپس سخن را راجع به ابو بكر دنبال كرد تا اينكه گفت : بيعت ابو بكر كارى بىانديشه بود و خدا از شر آن حفظ كرد ، پس هر كس ديگر بار چنان كند او را بكشيد . و از ابن عباس روايت شده است كه گفت : پاسى از شب رفته عمر بر من در آمد و گفت : بيا برويم و اطراف مدينه را پاسبانى كنيم ، پس تازيانه اى بگردنش انداخته با پاى برهنه بيرون رفت تا به بقيع غرقد آمد و آنجا به پشت افتاد و كف دو پاى خود را با دست خويش مىزد و آهى از دل برآورد . پس گفتم : اى امير مؤمنان ، چه چيز تو را بدين نگرانى بيرون آورده است ؟ گفت : امر خدا ، اى پسر عباس . گفت : گفتم : اگر بخواهى تو را بانچه در دل دارى خبر دهم . گفت :
--> [ 1 ] ل ، ص 181 .