اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

48

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

( بدرياى انديشه ) فرورو اى شناگر ، آنچه مىگفته اى درست مىگفته اى . گفت : گفتم : بانديشه همين زمامدارى رفته اى كه آن را به كه واگذارى . گفت : راست گفتى . گفت : گفتم : چرا عبد الرحمن بن عوف را برنگزينى ؟ گفت : او مردى است ممسك و اين امر شايسته نيست مگر كسى را كه بدون اسراف ببخشد و بدون تنگ گرفتن جلو گيرد . گفت : گفتم : سعد بن ابى وقاص ؟ گفت : مؤمنى است ضعيف . گفت : پس گفتم : طلحة بن عبيد الله [ 1 ] ؟ گفت : او مردى است در جستجوى آبرو و ستايش كه مال خود را مىبخشد تا بمال ديگران برسد و نيز به كبر گرفتار است . گفت : پس گفتم : زبير بن عوام كه پهلوان اسلام است ؟ گفت او هم روزى انسان است و روزى شيطان ، مردى است تند و بدخوى [ 2 ] كه براى پيمانه اى از بامداد تا ظهر چانه مىزد تا نماز او از دست مىرفت . گفت : پس گفتم : عثمان ابن عفان ؟ گفت : اگر فرماندار شود بنى ابى معيط [ 3 ] و بنى اميه را بر مردم مسلط كند و مال خدا را بانها بخشد و اگر خليفه شد البته خواهد كرد ، به خدا سوگند كه اگر چنان كند ، عرب بر او بشورد تا او را در خانه اش بكشد . سپس خاموش شد . گفت : پس گفت : اى پسر عباس باز هم بگو ، آيا على را هم شايسته خلافت مىبينى ؟ گفت : پس گفتم : با فضيلت و سابقه و خويشاوندى پيامبر و دانشى كه دارد چرا شايسته نباشد ؟ گفت : به خدا سوگند كه او چنان است كه گفتى و اگر بر مردم حكومت يابد آنان را به راه راست برد و راه روشن را در پيش گيرد جز اينكه در او خصلتهايى است : شوخى كردن در انجمن ، و استبداد راى ، و بىاعتنايى بمردم در عين جوانى . گفت : گفتم : اى امير مؤمنان ، چرا روز خندق او را كم سن نشمرديد ، هنگامى كه عمرو بن عبد ود بيرون تاخت و دلاوران را بيم گرفت و پيران از او عقبنشينى كردند ، و نيز روز بدر هنگامى كه سر از تن حريفان

--> [ 1 ] ل ، ن ، ب ، عبد الله . [ 2 ] ل ، ب ، و عفة نفس . ر . ك . نهايه ابن اثير در وعق ، و لقس . [ 3 ] ل ، ابن ابى معيط .