اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
448
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
و اموال و مزارعش را بوى بازداد و پسرش عبد الرحمان و كاتبش قمامه را به دو سپرد ، پس قمامه را در حمامى در بسته و سخت تابيده حبس كرد و گربه هايى همراه وى بحمام انداخت و در همان حمام بود تا جان داد و پسر خود را نيز حبس كرد و همچنان زندانى بود . هنگامى كه عبد الملك را از زندان درآوردند و سخن از بيداد رشيد نسبت بخويش مىراند چنين گفت : به خدا قسم زمامدارى چيزى است كه نه در انديشه آن بودم و نه آرزوى آن داشتم و نه آهنگ آن كردم و نه در جستجوى آن شدم با اينكه اگر خواستار آن بودم هر آينه از سيل بسوى نشيب و از آتش بسوى هيزم خشك ، بسوى من شتابنده تر بود . مرا بجنايتى كه نكردهام مؤاخذه مىكنند و از آنچه نمىشناسم مىپرسند ، ليكن به خدا قسم هنگامى كه او مرا براى زمامدارى شايسته و براى خلافت ارزنده ديد و دست مرا نگريست كه هر گاه كشيده شود بخلافت مىرسد و اگر از آستين بدر آيد حكومت را مىربايد ، و نفس مرا ديد كه خصال زمامدارى را بكمال دارد و بداشتن مزاياى خلافت براى آن شايسته است ، گو اينكه من خود آن خصال را برنگزيده و در پى آن مزايا نرفتهام و در نهان سخن از خلافت نگفته و آشكارا بدان اشاره نكردهام ، ليكن خلافت را ديد كه چون مادر به من اشتياق دارد و مانند زنى شوهر دوست دلداده من است و ترسيد كه بنيكوترين فرجامى روى نهد و بهترين خواسته اى را خواستار گردد ، پس مرا مانند كسى شكنجه كرد كه در جستجوى خلافت ، شب نخفته ، و به خواهش آن رنجها كشيده و كوشش خود را تنها در اين راه به كار برده و با تمام وسع خود براى ( ربودن ) آن مهيا گشته است . راستى اگر مرا بدان جهت حبس كرده بود كه من شايسته خلافت و خلافت زيبنده من است و من لايق آنم و آن لايق من ، پس اين گناهى نيست تا از آن توبه كنم ، و خود بسوى آن گردن نكشيدهام تا خود از آن فروخسبم ، و اگر گمان برد كه عقوبت او را چاره اى و از شكنجه او نجاتى نيست مگر آنكه بخاطر او از