اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
431
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
اطاقها را بگرد . پس گشتم و احدى را نديدم . گفت : سومين بار هم برگرد . پس برگشتم و سپس گفت : اين صندلى را بردار . پس آن را برداشتم و ( هارون ) در حالى كه گرزى بدست داشت برون آمد تا بميان صحن رسيد و سپس گفت : صندلى را بگذار . آن را گذاشتم و روى آن نشست و گرز بدست او بود . پس گفت : بنشين پس مرا بيم گرفت و نشستم . آنگاه گفت : مىخواهم رازى را با تو در ميان گذارم ، به خدا قسم اگر آن را از احدى بشنوم گردنت را مىزنم . پس به خود آمدم و گفتم : اى امير المؤمنين ، اگر آن را به كسى گفته اى يا خواهى گفت ، مرا نيازى بدان نيست . گفت : آن را باحدى نگفتهام و نمىگويم ، تصميم دارم خاندان برمك را چنان عقوبت كنم كه احدى را عقوبت نكردهام و داستان آنان را تا پايان روزگار عبرت ( ديگران ) قرار دهم . گفتم : اى امير المؤمنين خدايت توفيق دهد و كارت را رو به راه سازد . سپس برخاست و بازگشت و صندلى را برداشتم و بجاى اولش نهادم و گفتم : جز آن نمىخواست كه نظر مرا درباره ايشان بداند . پس مرا نزد آنان فرستاد و بسيار چنان مىكرد ، سپس سال بر سر آمد و سال دوم نيز سپرى شد و آنگاه كه سال سوم بانجام رسيد در سر سال چهارم آنان را كشت و كشته شدن جعفر در صفر سال 188 در » دير عمر « بود . يحيى بن خالد يك سال تمام پيش از آنكه بنكبت گرفتار آيند ، در بازگشت از حج در اين دير فرود آمد و داخل همان ديرى شد كه پسرش جعفر در آن كشته شد و آن را گردش كرد ، پس كشيشى براى وى ظاهر شد و يحيى از او پرسيد كه اين كليسا چند ( سال ) است بنا شده ؟ گفت : ششصد سال و اين هم قبر صاحب آن است . پس بر سر قبرى كه بر آن چيزى نوشته بود ايستاد و آن را خواند و چنين بود : ان بنى المنذر عام انقضوا بحيث شاد البيعة الراهب تنفح بالمسك ذفاريهم و عنبر يقطبه القاطب