اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
367
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
داد . ابو جعفر فرستاده اى نزد رياح گسيل داشت و همراه وى نامه اى به اهل مدينه نوشت و او را فرمود تا آن را بر ايشان بخواند و در نامه چنين بود : اى مردم مدينه والى شما در نامه اى كه به من نوشته فريبكارى و ناسازى و بدعقيدگى و انحراف شما از بيعت امير المؤمنين را گزارش مىدهد و امير المؤمنين به خدا سوگند ياد مىكند كه اگر دست برنداريد البته شما را بجاى امان بيم دهد و راه بيابان و دريا را به روى شما ببندد و مردانى سنگدل و بيگانه كه آنچه دستور داده شوند به كار بندند ، در خانه هاى شما بر شما مسلط كند و السلام . پس رياح به منبر برآمد و نامه را خواند و چون به جمله « فريبكارى شما را گزارش مىدهد » رسيد از هر سويى فرياد كشيدند : اى پسر دو بار حدخورده دروغ گفتى . و سنگبارانش نمودند ، پس با شتاب بدرون مقصوره ( مسجد ) رفت و در آن را بست و سپس به خانه مروان شتافت و ايوب بن سلمة بن عبد الله بن وليد مخزومى بر وى در آمد و گفت : خدا امير را توفيق دهد ، اين كار را فرومايگان مردم انجام مىدهند پس دستهاشان را ببر و پشتهاشان را تازيانه زن . اما كسى از هاشميان كه حاضر بود چنين گفت : بدين پيشنهاد عقيده نداريم ، ليكن بزرگان مردم و جز آنان را از مردم مدينه فراخوان و نامه منصور را بر ايشان بخوان . پس آنان را فراهم ساخت و نامه منصور را بر ايشان خواند ، پس حفص بن عمر بن عبد الله بن عوف زهرى و ابو عبيدة بن عبد الرحمان بن ازهر ، هر كدام از طرفى بر او تاختند و گفتند : به خدا قسم دروغ گفتى ، نه ما را امر كردى تا نافرمانى كرده باشيم و نه ما را فراخواندى تا مخالفت ورزيده باشيم . سپس بفرستاده گفتند : آيا پيام ما را به امير المؤمنين مىرسانى ؟ گفت : جز براى همين نيامدهام . گفتند : پس به او بگو : اما اينكه گفتى كه مردم مدينه را به جاى امان در بيم مىافكنى ، همانا خداى عز و جل ما را جز اين وعده داده ، خداى عز و جل گفته است :