اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
335
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
پذيرفته شد و براى او امان نامه اى نوشتند و هر چه خواسته بود براى او شرط كردند و ابو العباس آن را مهر كرد و ابن هبيره بيرون آمد تا نزد ابو جعفر رفت و بيعت كرد و سپس بجاى خود بازگشت و هر روز با هزار سوار و هزار پياده سوار مىشد ، پس بعضى [ 1 ] همراهان ابو جعفر به او گفتند : خدا امير را توفيق دهد . پسر هبيره چنان مىآيد كه سپاه از هيبت او به فروتنى مىافتند . پس [ 2 ] به ابى [ . . . ] حاجب خود گفت : به پسر هبيره بگو كه همراهان خود را كم كند . بار ديگر سوار شد و با پانصد پياده نزد وى آمد . پس حاجب به او گفت : گويا براى افتخار نزد ما مىآيى ؟ پس با سى سوار و سى پياده نزد ايشان مىآمد . ابو جعفر مىگفت : شريفتر و متكبر تر از پسر هبيره نديدم ، نزد من مىآمد و مىگفت : فلانى ، چگونه اى ، يا چه حال دارى ؟ و از برادرت چه خبر رسيده است ؟ و مىشد كه با او سخن مىگفتم ، پس مىگفت : آفرين بر پدرت ، بگو . سپس به جبران آن مىگفت : خدا امير را توفيق دهد من چندى پيش خود امير بودهام و مردى با من سخن مىگفته است و او را به اين سخن و امثال آن پاسخ مىدادهام . روزى ابو جعفر به او گفت : مرا حديث گوى . گفت : با تو از در نيكخواهى سخن گويم ، عهد خدا است كه شكسته نمىشود و پيمان اوست كه منحل نمىگردد ، و اين فرمانروايى شما تازه است پس شيرينى آن را به مردم بچشانيد و تلخى آن را از ايشان بدور داريد . نامه هايى از ابن هبيره براى محمد بن عبد الله بن حسن بدست آمد كه بوى پيشنهاد بيعت كرده و خاطرنشان ساخته بود كه نزد وى مالها و مهمات و اسلحه به قدر كافى موجود است و بيست هزار مرد جنگى همراه دارد . نامه ها را نزد ابو العباس فرستادند و ابو العباس گفت : پيمان خود را شكسته و خون خود را به اين
--> [ 1 ] طبرى ، يزيد بن حاتم . [ 2 ] پس به حاجب خود سلام بن سليم گفت ، به پسر هبيره بگو .