اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

332

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

ابو مسلم به خراسان فرستاد و او با سى نفر سوار رهسپار مرو شد ، ليكن ابو مسلم به او اعتنا نكرد و با وى ملاقات ننمود و به دو اهانت رسانيد ، پس ابو جعفر خشمناك بر ابو - مسلم بازگشت و نزد ابو العباس از وى شكايت كرد و آنچه را از او ديده بود ، به وى گزارش داد و درباره اش سخن بسيار گفت . ابو العباس گفت : با آنكه خود مىدانى او را نزد امام و ابراهيم چه منزلتى بود ، و خود مؤسس اين دولت و بپاكننده آن است ، چاره چيست ؟ ابو مسلم بر ابو العباس وارد شد ليكن او را گرامى داشت و بزرگ شمرد و از داستان ابو جعفر چيزى با وى در ميان نگذاشت ، و روزى از روزها بر ابو العباس در آمد و ابو جعفر نيز با وى نشسته بود ، پس همچنانكه ايستاده بود بر وى سلام كرد و سپس بيرون شد و بر ابو جعفر سلام نكرد . ابو العباس به او گفت : آقاى تو است ، آقاى تو ، چرا بر او سلام نمىكنى ؟ يعنى بر ابو جعفر . گفت : او را ديدم ، ليكن در مجلس خليفه حق كسى جز او ادا نمىشود . چون صالح ، مروان بن محمد را كشت ، سرش را نزد [ ابو ] العباس فرستاد و بر خزائن و اموالش دست يافت ، ابو عثمان و يزيد بن مروان و زنانى از خاندان مروان و دخترانش را نيز ( به كوفه ) فرستاد و چون به كوفه رسيدند زنان را رها كردند و مردان را به زندان فرستادند ، عبد الله بن مروان در مكه دستگير و نيز ( به كوفه ) فرستاده شد و با ديگر افراد خاندان خود زندانى شد . ابو العباس ، داود بن على را والى حجاز كرد و او هنگامى رسيد كه وليد بن عروة بن عطيه سعدى عامل مروان هنوز در مكه اقامت داشت و نمىدانست كه مردم با ابو العباس بيعت كرده‌اند و چون با خبر شد گريخت و داود رسيد و خطبه مشهور خود را ايراد كرد و برتريهايى را كه خدا به ايشان داده است و ستمگريهاى كسانى را كه بر ايشان ستم كرده‌اند ، به مردم يادآورى نمود ، سپس گفت : ما را