اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

318

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

اقول من التعجب ليت شعرى أ أيقاظ امية ام نيام « ميان خاكستر برق آتشى مىبينم ، و نزديك است كه شعله آن افروخته گردد ، چه آتش با دو چوب برافروخته مىشود ، و گفتار پيشرو كردار است ، از تعجب مىگويم : كاش مىدانستم كه آيا بنى اميه بيدارند يا خوابيده‌اند ؟ » پس مروان به يزيد بن عمر بن هبيره عاملش در عراق ، نوشت كه نصر بن سيار را به سپاهيان كمك دهد ، ليكن يزيد سستى كرد ، سپس مروان نامه هاى تهديدآميز پىدرپى نوشت و او هم پسر خود داود بن يزيد را با لشكرى گران كه عامر بن ضباره مرى و جويرية بن اسماعيل و نباتة بن حنظله كلابى در آن بودند كمك فرستاد و داود بن يزيد جوانى نورس بود ، پس مروان نامه اى به پسر هبيره نوشت و فرماندهى پسرش داود را از نظر جوانى بر وى خرده گرفت و به او دستور داد تا كسى را گسيل دارد كه لواى او را باز كند و پرچم فرماندهى سپاه را بنام عامر بن ضباره مرى ببندد . ابن هبيره چنان كرد و لشكر راه خود را در پيش گرفت و فرماندهى مقدمه با نباتة بن حنظله كلابى بود . مروان چون خبر يافت كه دعوت ابو مسلم بنام ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس است و او است كه شايسته خلافت شناخته شده ، در تعقيب وى برآمد . عثمان بن عروة بن محمد بن عمار بن ياسر مىگويد كه با ابو جعفر عبد الله بن محمد در حميمه بودم و دو كودكش جعفر و محمد همراه وى بودند و من با آن دو سرگرم شوخى و بازى بودم كه به من گفت : با اين دو كودك چه مىكنى ، مگر گرفتارى ما را نمىبينى ؟ پس نگريستم و فرستادگان مروان را كه در تعقيب ابراهيم بن محمد بودند ، ديدم . پس گفتم : بگذار بيرون روم . گفت : تو پسر عمار ياسرى ، از خانه من مىروى ؟ گفت : پس درهاى مسجد را گرفتند و ابراهيم را به آنان نشان دادند تا دستگيرش كنند و او را به شمايل ابو العباس براى ايشان توصيف كرده بودند ، و ابو العباس را كشنده خود مىدانستند ، پس چون او را نزد مروان بردند ، گفت : اين ، آن