اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
298
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
هر چه نزد او دارى بگو . گفت : بخدايى كه جز او خدايى نيست ، مرا نزد وى نه كمى و نه بسيارى نيست ، و شما از احضار او جز ستم كردن بر وى را نخواستهايد . يوسف رو به زيد كرده گفت : امير مؤمنان مرا فرموده است كه تو را در همان ساعت ورودت از كوفه بيرون فرستم . گفت : بگذار سه روز استراحت كنم و سپس بيرون روم . گفت : راهى به آن ندارم . گفت : پس همين امروز ؟ گفت : يك ساعت هم نمىشود . پس او را با فرستادگانى از طرف خويش بيرون كرد ، و زيد هنگام بيرون رفتنش اين شعرها را مىخواند : منخرق الخفين يشكو الوجى تنكبه اطراف مرو حداد شرده الخوف و ازرى به كذاك من يكره حر الجلاد قد كان فى الموت له راحة و الموت حتم فى رقاب العباد [ 1 ] « موزه پاره اى كه از پياده روى شكايت مىكند و كناره هاى تيز سنگها ( پاهاى ) او را مجروح مىكند ، ترس او را در بدر كرده و از مقامش پايين آورده است ، و هر كه سوزش زد و خورد ( با شمشير ) را خوش ندارد ، وضعش همين است ، در مرگ براى وى آسايشى بود ، و مرگ ، ناچار گردنگير بندگان است » . فرستادگان يوسف از عذيب [ 2 ] بازگشتند و زيد هم به كوفه بازآمد و شيعيانى كه در كوفه بودند بر وى گرد آمدند و خبر به يوسف بن عمر رسيد و با ايشان بجنگ برخاست و ميان آنان نبردى سخت روى داد ، سپس زيد بن على كشته شد و او را بر خرى حمل كرده به كوفه آوردند و سرش را بالاى نى زدند [ 3 ] ، سپس بدن زيد را
--> [ 1 ] مروج الذهب ج 3 ص 218 ، ان يحدث الله له دولة يترك آثار العدى كالرماد . [ 2 ] آبى از بنى تميم در طرف راست قادسيه بفاصله چهار ميل راه ( مراصد ) . [ 3 ] مروج الذهب ج 3 ص 220 : ابو بكر بن عياش و جماعتى از اخباريان گفتهاند كه زيد پنجاه ماه در كناسه كوفه برهنه روى دار بود . . . و چون دوران وليد بن يزيد بن عبد الملك فرارسيد و يحيى بن زيد در خراسان خروج كرد ، وليد به عامل خود در كوفه نوشت كه زيد را با چوب دارش بسوزان و او چنان كرد و خاكسترش را روى فرات به باد داد ( ر . ك . مقاتل الطالبيين ص 133 ) .