اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

297

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

هشام ، زيد بن على بن الحسين را احضار كرد و گفت : يوسف بن عمر ثقفى به من نوشته است كه خالد بن عبد الله قسرى بوى گفته كه ششصد هزار درهم نزد تو امانت سپرده است ؟ گفت : خالد را نزد من چيزى نيست . گفت : ناچار بايد نزد يوسف بن عمر فرستاده شوى تا تو و خالد را روبرو كند . زيد گفت : مرا نزد غلام ثقفى مفرست تا مرا بازيچه خويش قرار دهد . گفت : از فرستادنت نزد وى چاره اى نيست . پس زيد با او بسيار سخن گفت ، و آنگاه هشام به او گفت : به من خبر رسيده است كه تو با اينكه كنيززاده اى خود را شايسته خلافت مىدانى ! گفت : واى بر تو ، مگر مادرم شان مرا پست مىكند ؟ به خدا قسم ، اسحاق پسر زنى آزاد و اسماعيل پسر كنيزى بود ، ليكن خدا فرزندان اسماعيل را برگزيد و عرب را از آنان قرار داد و پيوسته بركت يافتند تا آنكه پيامبر خدا از ايشان ظهور كرد . سپس گفت : اى هشام ، خدا را پرهيزگار باش . گفت : آيا مانند تو كسى مرا به پرهيزگارى خدا امر مىكند ! گفت : آرى ، هيچكس پايينتر از آن نيست كه بدان امر كند ، و هيچكس بالاتر از آن نيست كه آن را بشنود . پس او را با فرستادگانى از طرف خود بيرون فرستاد و چون بيرون رفت ، گفت : به خدا قسم ، من مىدانم كه هرگز كسى زندگى را دوست نداشت مگر آنكه خوار شد . هشام بن يوسف بن عمر نوشت : هر گاه زيد بن على بر تو در آمد ، او را با خالد روبرو كن و ساعتى نزد تو نماند چه من او را مردى شيرين زبان و خوشبيان يافتم كه مىتواند سخن را فريبنده سازد ، و مردم عراق از همه كس بمانند وى شتابنده ترند . پس چون زيد به كوفه رسيد بر يوسف در آمد و گفت : چرا مرا نزد امير مؤمنان فراخواندى ؟ گفت : خالد بن عبد الله گفته است كه او را نزد تو ششصد هزار درهم است . گفت : خالد را احضار كن . پس او را در حالى كه به زنجيرى سنگين كشيده بود ، حاضر كرد . آنگاه يوسف به او گفت : اين زيد بن على است ،