اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
214
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
كشتن من ، خود را با مرگ روبرو مىبينند . پس اگر جنگى بنياد نهادند ، تو هم آن را بنياد نه ، و اگر ابا كردند ، شعله آتش را با هيزم خشك درشت فراوان برافروز . و اگر جنگ طاقتفرسا ، با نيش خود بگزد ، آنگاه مرد نيرومند بر تيزى جنگ [ 1 ] ، مانند تو يا مانند من كسى است . » ابن زبير اصحاب خود را ديد كه در يارى او سنگينى مىكنند و ( روزى ) نيم صاع خرما بانان مىداد ، پس گفت : خرماى مرا خورديد و فرمان مرا نبرديد ، و سخت بخيل بود . ابن زبير چون دانست كه نيروى جنگ ندارد بر مادرش اسماء دختر ابى بكر در آمد و گفت : اى مادر چگونه بامداد كردى ؟ گفت : همانا در مردن آسايش است و دوست ندارم كه بميرم [ 2 ] مگر بعد از دو كار : يا كشته شوى و تو را نزد خدا اندوخته گيرم ، يا هم پيروز گردى و چشم من روشن شود . گفت : اى مادر اينان به من امان دادهاند ، تو چه ميگويى ؟ گفت : اى پسركم ، تو به خود داناترى ، اگر بر حقى و بان مىخوانى ، پس بندگان بنى اميه را بر خود مسلط مكن تا با تو بازى كنند ، و اگر بر حق نيستى ، هر چه خواهى كن . گفت : اى مادر ، خدا مىداند كه جز حق را نخواستم و غير آن را نجستم و هرگز در باطلى كوشش نكردم . خدايا اين سخن را در مقام خودستايى نمىگويم ليكن براى آن است كه مادرم را خوشدل كنم . سپس گفت : اى مادرم ، مىترسم اگر اين مردم مرا بكشند ، مثلهام كنند . گفت : اى پسر جانم ، گوسفند هر گاه سر بريده شد ، از اينكه پوستش را بكنند ، درد نمىكشد . گفت : سپاس خدايى را كه توفيقت داد و دلت را محكم ساخت . آنگاه بيرون رفت
--> [ 1 ] ن ، تيزى شمشير . [ 2 ] مروج الذهب ج 3 ص 120 ، اى پسرجان بيمار و رنجورم . عبد الله به او گفت ، در مرگ آسودگى است . گفت ، شايد آن را براى من آرزو ميكنى ؟ و دوست ندارم كه بميرم . . .