اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

215

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

و در خطبه اش بمردم چنين گفت : اى مردم ابر مرگ شما را سايه افكنده و سپاه مرگ شما را فراگرفته است ، پس ديدگان را از شمشيرها فروپوشيد و هر مردى با هماورد خويش سر گرم باشد و پرسش كردن از يك ديگر شما را بازندارد و گوينده اى نگويد : امير مؤمنان كجا است ؟ هان ، هر كه از من بپرسد ، من در نخستين دسته‌ام [ 1 ] . سپس پياده شد و جنگ كرد تا كشته گرديد . و كشته شدنش در سال 73 [ 2 ] در هفتاد و يك سالگى بود و در تنعيم بدار زده شد و سه روز يا هفت روز روى دار ماند ، سپس مادرش اسماء دختر ابى بكر كه پير زنى نابينا بود آمد تا بر سر حجاج ايستاد و گفت : آيا هنوز اين سواره را وقت آن نرسيده است كه پياده شود ؟ همانا من از پيامبر خدا شنيدم كه مىگفت : ان فى بنى ثقيف مبيرا و كذابا ، [ 3 ] « در ميان بنى ثقيف آدمكشى است و دروغگويى » ، اما آدمكش پس تويى ، و اما دروغگو پس مختار بن ابى عبيد است . حجاج گفت : اين زن كيست ؟ گفته شد : مادر ابن زبير . پس دستور داد تا او را فرود آوردند . بعضى روايت كرده‌اند كه حجاج او را خواستگارى كرد ، گفت : او كورى صد ساله را خواستگارى مىكند ؟ حجاج گفت : جز آنكه خواهر زن پيامبر خدا را گرفته باشم ، نظرى نداشتم . عبد الله بن عمر بر عبد الله بن زبير كه روى دار بود گذشت و گفت : اى ابو خبيب خدايت رحمت كند ، اگر سه چيز در تو نبود مىگفتم : تو تويى : بىحرمتى تو در حرم ، و شتافتنت بسوى فتنه ، و بخلى كه در دست تو است ، و پيوسته از اين مركب و آنچه بدان رسيدى بر تو بيم داشتم ، چه ديده بودم كه با فريفتگى باسترهاى سفيد و سياه پسر حرب مىنگرى و تو را بشگفت مىآورد ، جز آنكه او

--> [ 1 ] ر . ك . مروج الذهب ج 3 ص 121 . كامل ج 4 ص 25 . [ 2 ] مروج الذهب ج 3 ص 122 ، سه شنبه 14 جمادى الاولى سال 73 . كامل ج 4 ص 25 ، سه شنبه از جمادى الآخرة 73 . [ 3 ] مروج الذهب ج 3 ص 122 ، يخرج من ثقيف كذاب و مبير . ر . ك . صحيح مسلم .