اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
211
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
مهلب در حالى وارد بصره شد كه خوارج مردم آنجا را محاصره كرده و بر همه روستاها و آباديهاى آن دست يافته بودند و جز خود شهر در دست مردم باقى نمانده بود ، و چون مهلب رسيد ، بزرگان و آبرومندان مردم دست بدامن او شدند و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مالك بن مسمع با عشايرى كه همراه داشتند نزد وى آمدند و گفتند : اى ابو سعيد تو مهتر مردم و شمشير عراقى و مىبينى مردم شهرت از خوارج از دين برون رفته ، چه مىكشند ، اكنون ماندنت براى نگهدارى [ 1 ] شهرت و دفاع كردن از ناموست سزاوارتر است تا رفتن به خراسان . گفت : آرى براى جنگ با اينان مىمانم به شرط آنكه هر چه از خراج و جز آن با زور از ايشان بازستانم و از دست آنان درآورم براى خودم باشد . عشاير پيشنهاد وى را پذيرفتند مگر مالك بن مسمع كه زير بار نرفت ، و مالك سخت با ابهت و بتكبر معروف بود ، پس احنف بن قيس و منذر بن جارود بن مالك بن مسمع تاختند و به او گفتند : راستى بگو آنچه از ابو سعيد دريغ مىدارى ، آيا چيزى است در دست تو يا در دست دشمنت ؟ گفت : در دست دشمنم . گفتند : پس به خدا قسم انصاف نيست كه از او خواستار شوى تا جان و ناموست را نگهدارى كند و سپس آنچه را دشمن از تو ربوده است از او دريغ دارى ، اكنون هر چه خواستارى او به تو مىدهد ، برخيز و با دشمن نبرد كن . گفت : نيروى آن را ندارم . گفتند : اين است هم ستم و هم ناتوانى . سپس همگى آنچه را مهلب خواست براى او قرار دادند و او هم در جنگ با خوارج كه رئيس آنان در آن موقع نافع بن ازرق بود و بدان جهت « ازارقه » ناميده شدند ، پايدارى كرد تا از بصره بيرونشان راند . عبد الملك در سال 71 بسوى مصعب بن زبير رهسپار گرديد و در جايى بنام « دير جاثليق » در دو فرسخى انبار با او روبرو شد و ميان آنان زد و خوردها و
--> [ 1 ] ن : مردم شهرت .