اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

169

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

گفت : خدا امير را توفيق دهد ، مرا مىشناسى ؟ گفت : آرى شناسايى كامل ، تو را بنام خودت و نام پدرت و كنيه و رئيس و قبيله و فاميلت مىشناسم ، و شناسايى من بشما تا آنجا رسيده كه جامه را بر تن يكى از شما و سپس در بر ديگرى عاريه مىبينم و آن را مىشناسم . و دو مرد شكايت نزد زياد بردند ، پس يكى از آن دو نفر گفت : خدا امير را توفيق دهد ، اين مرد برابطه اى كه مىگويد با امير دارد مطمئن است . گفت : راست گفته ، به زودى تو را بسود و زيانى كه از اين رابطه دارد خبر دهم ، اگر حق او بر تو ثابت شد ، حق او را با سختگيرى از تو بستانم و اگر بر او ثابت شد ، عليه او حكم دهم و از طرف خود بپردازم . و زياد بالاى منبر گفت : دروغگوترين مردم ، اميرى است كه بر منبر بايستد و پاى منبرش صد هزار نفر از مردم باشند پس با آنها دروغ گويد و من به خدا سوگند شما را وعده اجرى ندهم مگر آنكه بدان وفا كنم ، و شما را عقوبت نمىكنم تا آنكه اتمام حجت نمايم . و زياد باصحاب خود مىگفت : نه هر كس به من دسترسى دارد ، و نه هر كسى كه به من دسترسى دارد ، تواند سخن گويد ، پس براى كسانى كه پشت سر شمايند شفاعت كنيد چه من اگر بخواهم حمايت كنم ، در پشت سرتان بهتر حمايت مىكنم . و زياد مىگفت : چهار كار است كه جز پا بسن گذاشته نيرو يافته از عهده آن برنيايد : مرزدارى و لشكركشى و رياست پوليس و قضاوت ، و سزاوار است كه رئيس پوليس سخت با صلابت و كم غفلت باشد ، و سزاوار است كه رئيس نگهبانان پا بسن گذاشته و پارسا و از هر جهت مورد اعتماد باشد ، و سزاوار است كه در منشى پنج خصلت باشد : دقت نظر و نيك مدارا كردن و محكم كارى و آنكه كار امروز را بفردا نيندازد و صميميت با رئيسش ، و حاجب را سزاوار است [ كه ] خردمند و زيرك باشد و پيش از حاجبى پادشاهان ، خدمتگزارى آنان كرده باشد . زياد در سال 50 در كوفه درگذشت .