اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

170

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

روايت شده كه زياد مردانى را كه خبر يافته بود شيعيان على هستند فرا خواند ، تا آنان را [ به ] لعن على و بيزارى از او دعوت كند يا هم ايشان را گردن زند ، و آنان هفتاد مرد بودند ، پس بمنبر برآمد و سخن از وعيد و تهديد آغاز كرد . پس يكى از آنان همانطور كه نشسته بود خوابيد [ 1 ] و ديگرى از همراهانش به او گفت : با اينكه براى كشته شدن احضار شده اى بخواب مىروى ! گفت : ستون بستون فرج است ! راستى كه در اين خوابم چيز شگفتآورى ديدم . گفتند : چه ديدى ؟ گفت : مرد سياهى ديدم كه به مسجد در آمد و سرش به سقف مىخورد ، پس گفتم : تو كيستى ؟ گفت : [ 2 ] نقاد گردنشكن [ 3 ] . گفتم : كجا مىروى ؟ گفت : گردن اين بيدادگرى را كه روى اين چوبها سخن مىگويد مىشكنم . پس همانطور كه زياد سخن مىگفت ، ناگاه انگشت خود را گرفت و فرياد كشيد : دستم ، و از منبر افتاد و از هوش رفت و او را بكاخ بردند در حالى كه انگشت كوچك دست راستش طاعون گرفته بود پس پزشك را فراخواند و به او گفت : دست مرا قطع كن . گفت : اى امير مرا بگو كه درد را در دست خويش احساس مىكنى يا در دلت ؟ گفت : به خدا قسم فقط در دلم [ 4 ] گفت : پس بىنقص و عيب زنده باش . و چون مرگ زياد فرارسيد ، به معاويه نوشت : من در حالى بامير مؤمنان نامه نوشتم كه در واپسين روز دنيا و نخستين روز آخرتم و خالد بن عبد الله بن خالد [ بن ] اسيد را بجاى خويش به كار گماشتم . پس چون زياد درگذشت و نعش او براى نماز نهاده شد ، پسرش عبيد الله جلو ايستاد اما خالد بن عبد الله او را دور كرد و خود بر زياد نماز گزارد

--> [ 1 ] بروايت شيخ مفيد در مجالس و ابن عساكر در تاريخ ، ج 5 ص 421 ، عبد الرحمان بن سائب ، و بروايت كراچكى در كنز ، كثير بن صلت . و خواب خود را چنين بنظم آورد . ما كان منتهيا عما اراد بنا حتى تناوله النقاد ذو الرقبه فاثبت الشق منه ضربة ثبتت كما تناول ظلما صاحب الرحبه [ 2 ] ن ، نقاد گردندار . [ 3 ] ب ، منم نقاد گردنشكن . [ 4 ] ن ، به خدا قسم كه درد در دلم هست .