اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

158

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

و معاويه گفت : هيچكس نزد من سخن نگفت كه هنگام سخن گفتن سكوت نكردن او را بيشتر دوست داشته باشم از حسن بن على و هرگز كلمه تندى را از او نشنيدم مگر يك بار كه ميان حسن بن على و عمرو بن عثمان بن عفان درباره زمينى نزاعى بود ، و حسن بن على پيشنهادى كرد كه عمرو آن را نپسنديد ، پس حسن گفت : ليس له عندنا الا ما رغم انفه ، « براى او نزد ما نيست مگر آنچه بينى او را به خاك مالد . » اين تندترين سخنى است كه هرگز از او شنيدم . و روزى معاويه به او گفت : در پادشاهى ما چه بر ما واجب است ؟ گفت : همانچه سليمان بن داود گفت . معاويه گفت : سليمان بن داود چه گفت ؟ گفت : قال لبعض اصحابه : ا تدرى ما يجب على الملك فى ملكه و ما لا يضره اذا ادى الذى عليه منه ؟ اذا خاف الله فى - السر و العلانية و عدل فى الغضب و الرضا و قصد فى الفقر و الغنى و لم ياخذ الاموال غصبا و لم ياكلها اسرافا و بذارا ، لم يضره ما تمتع به من دنياه اذا كان ذلك من خلته ، « به بعضى اصحاب خود گفت : آيا مىدانى بر پادشاه در كشورش چه واجب است ، و آنچه هر گاه واجب آن را انجام دهد به او زيانى ندارد ، چيست ؟ هر گاه پنهان و آشكار از خدا بترسد ، و در خشم و خشنودى عدالت كند ، و در نادارى و توانگرى ميانه روى نمايد و مالها را به زور نگيرد و آنها را باسراف و افراط نخورد ، هر بهره اى كه از دنيايش مىبرد هر گاه بدان خصال آراسته باشد ، زيانى به او نمىرساند . » و حسن گفت : كان رسول الله اذا ساله احد حاجة لم يرده الا بها او بميسور من القول ، « هر گاه كسى از پيامبر خدا حاجتى مىخواست ، او را بازنمىگرداند مگر با روا كردن آن يا هم با گفتارى نيك » . روزى امام حسن گذارش به داستانسرايى افتاد كه بر در مسجد پيامبر خدا قصه مىگفت . پس ( امام ) حسن گفت : تو چكاره اى ؟ گفت : اى پسر پيامبر خدا من قصه گويم . گفت : دروغ گفتى : قصه گو محمد است ، خداى عز و جل گفته است :