اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
155
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
سپس نعش او را به قصد قبر پيامبر خدا بيرون آوردند ، پس مروان بن حكم و سعيد بن عاص سوار شدند و از اين كار جلو گرفتند و نزديك بود كه فتنه اى پيش آيد . و گفته شده كه عايشه بر استرى سفيد و سياه سوار شد و گفت : هيچكس را بخانهام راه نمىدهم . پس قاسم بن محمد بن ابى بكر نزد وى آمد و گفت : اى عمه ، ما سرهاى خود را از روز جمل احمر ( شتر سرخمو ) نشستهايم ، آيا مىخواهى كه گفته شود : روز بغله شهباء ( استر سفيد و سياه ) ؟ پس عايشه بازگشت و گروهى از مردم با حسين بن على همراه شدند و گفتند : ما را با آل مروان گذار ، پس به خدا سوگند كه آنان در برابر ما مانند [ 1 ] خوراك سرى نيستند . پس گفت : ان اخى اوصانى ان لا اريق فيه محجمة دم ، : « همانا برادرم مرا وصيت كرده است كه در ( دفن ) او به اندازه حجامتى خون نريزم . » پس حسن در بقيع دفن شد و سن او چهل و هفت سال بود . در وفات حسن بن على ، ابن عباس نزد معاويه بود ، و چون خبر وفات ( امام ) حسن به او رسيد ، ابن عباس بر او در آمد ، پس به او گفت : اى پسر عباس حسن مرد . گفت : انا لله و انا اليه راجعون بر بزرگى پيشامد و گرانى مصيبت ، به خدا قسم اى معاويه كه اگر حسن مرد ، مرگ او اجل تو را عقب نمىاندازد و تن او گور تو را پر نمىكند ، او بسوى نيكى رهسپار شد و تو بر بدى بماندى . گفت : گمان ندارم كه [ جز ] كودكانى صغير از او مانده باشد . گفت : همه ما كودك بوديم و بزرگ شديم . گفت : به به اى پسر عباس ، سرور قوم خود شدى . گفت : تا هنگامى كه خدا ابو عبد الله حسين پسر پيامبر خدا را زنده بدارد ، مرا سرورى نمىرسد . حسن بن على با جود و كرم در خوى و روى به پيامبر خدا شبيه تر بود . و از حسن سؤال شد كه از پيامبر خدا چه شنيدى ؟ گفت : از او شنيدم كه به مردى مىگفت : دع ما يريبك فان الشر ريبة و الخير طمانينة [ 2 ] ، « آنچه تو را بشبهه اندازد رها
--> [ 1 ] ن ، جز مانند . [ 2 ] ر . ك . الغابه ، ج 2 ص 11 و حياة الحسن از مسند احمد ، ج 1 ص 200 .