اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

62

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

گشت و چون بيماريش سخت شد داود روزه گرفت و شب را به نماز ايستاد و گريه مىكرد و برهنه بر خاك مىغلطيد و چون طفل بمرد خادمان داود ترسيدند كه از مردن طفل آگاهش كنند تا آنكه داود سرگوشى آنها را شنيد و مرگ كودك را دانست . پس روى خود را شست و جامه هاى خود را پوشيد و در جاى خود نشست و خوراك خواست و گفت پيش از مرگ طفل غمگين بودم اما كنون اندوه من او را به من باز نميگرداند ليكن من نزد او خواهم رفت ، سپس داود با برسبا خوابيد و او باردار شد به پسرى كه او را سليمان نام نهاد . [ 1 ] آنگاه ابيشالوم پسر داود ، برادرش امنون را به نزديكى با خواهرى كه از مادر او بود متهم ساخته و او را كشت و بر پدرش داود ياغى گشت ، و ابيشالوم مردى تنومند و پرمو بود . داود كس فرستاد تا او را باز آورد ، [ 2 ] بار ديگر ابيشالوم بر پدر ياغى شد و داود از او گريخت و پياده راه پيمود تا بفراز طور سينا ( كوه زيتون ) رسيد و از گرسنگى بجان آمد تا مردى كه نان و زيتون همراه داشت به او رسيد و داود از آن خورد ، ابيشالوم به شهر پدرش ( اورشليم ) درآمد و به خانه اش رفت و با كنيزان پدرش نزديكى كرد و گفت خدا مرا پادشاه بنى اسرائيل گردانيده است [ 3 ] ، آنگاه با دوازده هزار نفر بيرون رفت و داود را مىجست تا او را بكشد ، پس داود گريخت تا از نهر اردن گذشت و آنجا جمعى از يارانش و بسيارى از مردم شهرها بر او گرد آمدند ، آنگاه پسرش يوآب را بجنگ ابشالوم فرستاد و به او گفت او را زنده و سالم دستگير كن . لشكر داود بجنگ ابشالوم بيرون رفتند ، در گير و دار جنگ ابشالوم كه بر استرى سوار بود قاطرش زير شاخه هاى پيچيده شده درخت بلوط بزرگى درآمد و سر او در ميان درخت گرفتار شد و گردنش در هم شكست ، در اين حال يوآب سه تير بدل ابشالوم زد و او را در چاهى انداخت . چون داود با خبر گشت

--> [ 1 ] دوم سموئيل ب 12 ى 1 - 25 . [ 2 ] دوم سموئيل ب 13 - 14 . [ 3 ] دوم سموئيل ب 15 - 16 .